صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
هیچکس
آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
آذر ۸٩
مهر ۸٩
تیر ۸٩
اسفند ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود، در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد، فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن.
مرد مسن با لبخندی، هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک پنج ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمیگردیم. امروز پسر من برای نخستین بار در زندگی میتواند ببیند.
همسر خوب و مهربانم
..همه جا رو گشتم ،نمی دونم، فکر کنم باز صبح که از خونه می اومدم دلمو جا گذاشتم...
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ - هیچکسراستی گفتی سه هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟؟!!
...«گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، ۱۵ ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت!... راستی گفتی ۳هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟!»...
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ - هیچکسعشق چیست؟
در مقابل زیبایی بعضی واژه ها گاهی هیچ جمله ای سهم ما نیست. این متن از احمد عزیزی عزیز
هر جا از عاشقی بپرسید عشق چیست؟ تنها به زخمهای خود اشاره می کند
عشق، ترجمه زخم است.
عشق، حاشیه انسان بر کتاب آفرینش است.
عشق، خلاصه جهان است.
عشق، چکیده ذرات و شیره کائنات است.
عشق، پاسخ مبهم انسان به ابدیت است.
عشق، جوابیه خدا به شیطان است.
عشق، انفارکتوس تدریجی محبت است.
عشق، سرطان دوست داشتن است.
عشق، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است.
عشق، کارت تبریکیست که الان برای معلم سال اول خود می فرستیم. عشق، پیغامی است که پرستوها به سرزمینی دیگر می برند.
عشق، دوچرخه ایست که با آن از جاده های کوهستانی ییلاق گذشتیم.
عشق، لک لکی است که روی درخت خاطرات ما لانه دارد.
عشق، پنجره ایست که ما از آن ازدحام جهان را تفسیر می کنیم.
عشق، لحظات شکوهمندیست که کودکان بر تلفظ بابا پیروز می شوند.
عشق، چهارده سالگی تحیر ماست.
عشق، اولین آهیست که در آیینه کشیده ایم.
عشق، همان حالتیست که ما را به موزه می برد.
عشق، همان فعل و انفعالیست که در برابر گلی سرخ به ما دست می دهد.
عشق، همه آغوشهاییست که انسانها بر یکدیگر گشاده اند.
عشق، رابطه بین ما و سنجاقکهاست.
عشق، حاصلضرب همه تندیسهای الهی در نگاه ماست.
عشق، دل ماست تقسیم بر همه زیباییها.
عشق، کوچه ایست که دوست داریم از آن عبور کنیم.
عشق، محلیست که دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد.
عشق، اولین کت و شلوار ما در شب عید خودآگاهیست.
عشق، اولین حقوق ما از باجه معرفت است.
عشق، اولین پاداش ما از حسابداری الهیست.
عشق، عقد دائمی ما با غربت است.
عشق، شب نامزدی ما با جدائیست.
عشق، لحظات نادرشاه زندگیست.
عشق، وقتی است که به یاد شکوفه های بلوغ می افتیم.
عشق، اولین مژگانیست که از جیحون معرفت ما عبور می کند.
عشق، حمله مغول به رؤیاهای ماست.
عشق، شماره تلفنی است که سالها به دنبال آن می گردیم.
عشق، بزرگترین ثانیه ساعت شماطه دار زندگی ماست.
عشق، سر تنهایی آدمست که زیر آب رفته است.
عشق، فرشته ایست که ترم عبودیتش را در زمین می گذراند.
عشق، امتحان ورودی رحمت الهی ست.
عشق، تبصره ایست که با آن می توان به کلاس بالاتر از بهشت رفت.
عشق، خداشناسی عمومی ست.
عشق، مذهب مردمی ست.
عشق، قوی ترین استدلال وجود خداست.
عشق، رصدخانه ماوراء طبیعت است.
عشق، قند متافیزیکی ست که در دل آدم آب می شود.
عشق، نپال هیپی های از جان گذشته است.
عشق، ماری جوانایی ست که در گل آدم ریخته اند.
عشق، آمپول ب کمپلکس معرفت است.
عشق، فشار خون طبیعی جانداران است.
عشق، قانون بقاء نر و ماده است.
عشق، یک عمل جراحی حیرت انگیز است که خداوند روی قلب آدمی انجام داده است.
عشق، آسانسور حیات بشرست؛ وای به حال کسی که توی آسانسور گیر افتاده باشد.
عشق، نردبانیست که ما را از خود بالا می کشد.
عشق، خروج اضطراری انسان از کریدور عادتست.
عشق، اتوبانیست که تا به ابدیت می رود.
عشق، جناح رادیکال عرفانست.
عاشقان پیوسته به دنبال یک تحول بنیادی در استراکچر هستند.
عشق، کاریست که تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت برمی آید.
عشق، در تاریخ انسان، حلبچه ایست که روزنامه نگاران، روزمرگی آن را به سکوت برگزار می کنند.
عشق، تنگه هرمز زیستن اسیت؛ تنگه ای که قایقهای میانه رو را به قایقهای تندرو تبدیل می کند.
عشق، یک بسیجی تنها در میدان مین است.
عشق، اجاره بهای انسان در طبیعت است که هیچ عاشقی موفق به پرداخت کامل آن نمی شود.
عشق، مساعده خدا به انسان، پیش از سر برج قسط است.
عشق، نخ و سوزنی است که همه شاعران جهان را به هم پیوند می دهد.
عشق، دفترچه بسیج خلقت است که بدون آن زندگی هیچ ذره ای نخواهد چرخید.
عشق، جنگ جهانی اول و آخر تاریخ است.
عشق، عزرائیل زیباییست که رسید جسم را می گیرد و قبض روح را امضا می کند.
عشق، ملاقات عمومی موجودات با جبرائیل است.
هر کس می خواهد عشق را تماشا کند به خود بنگرد.
عشق، من و توئیم به اضافه یک پاییز قدم زنان.
عشق، دهکده اجدادی ماست که در آن گوسفندان را داغ می کنند تا قاطی گله های شیطان نشوند.
عشق، رد شدن مسیح از روبروی آبادی ماست.
عشق، چند قدم بالاتر از مریم مجدلیه است.
ما باید زمستانها را از عشق ذخیره استفاده کنیم.
در روستاهای ما رسم بر این است که عشق را بر روی ایوانها پهن کنند برای شبهای یلدای جدایی.
عشق، چاردیوار اختیاری نیست.
عشق، یک چاردیواری جبریست: ما آزادیم خود را بر عشق بیاویزیم یا خود را به عشق پرتاب کنیم.
...
شهادت انواع گوناگون دارد.
گاهی شهیدان خط دوست حتی یک خال هم بر نمی دارند.
گاه شهادت یعنی به شهادت نرسیدن.
گاه شهادت یک نوع زندگانی فجیع است.
من الان شهیدانی را می شناسم که صبح تا شب دنبال یک لیوان خنجر می دوند و هرگز به فیض نور نمی رسند.
من شهیدانی را می شناسم که شمشیرها از گردنهای افراخته آنان می گریزند.
شهیدانی را می شناسم که به دنبال یک گلوله احتمالی تمام کربلای پنج را زیر و رو کردند.
من شهیدانی را می شناسم که طناب دار از دیدار آنان می لرزد.
مردانی که مرگ برای آنان تا کمر خم می شود.
من شهیدانی را می شناسم که هشتاد سال در خون خود غلتیدند و هلال احمر شهادت، شربتی را به گلوی شوقشان نریخت.
من شهیدانی را می شناسم که روزی صد بار به شمشیرها تنه می زنند. بلکه جنگ مشیت، مغلوب شود و کسی قناری قلبشان را از قفسه سینه برباید.
مردانی بر این خاک می روند که مرگ حیفش می آید یکباره ماهی جان آنان را از حوض تن، بگیرد.
جانهایی در این تن ساکنند که مرگ دوست دارد آنان را توی تنگ بلوری بیندازد و به همه نشان بدهد.
نبض انسان در دست مرگست.
اولیای خدا برای نوبت مرگ خود پارتی بازی می کنند.
«موتوا قبل أن تموتوا» یعنی اینکه مرگ خود را با پارتی بازی ریاضت، جلو بیندازید.
شهادت یعنی مرگ پارتی بازی شده.
اگر به منشی مرگ چشمک نزنی، اگر برای کلفت حقیقت، پشت ابروی معرفت نازک نکنی، اگر نوبت قلبت را به دلهای سوخته تعارف نکنی، اگر به پرستاران سیاهپوش عشق لبخند نزنی، تاریخ مرگت را جلو نمی اندازند.
شهادت، کارت ورود میهمانان اختصاصی به تالار وحدت وجودست...
مردان دیروز و بچه های امروز
....هر دفعه اخراجی ها رو می بینم بعضی جاهاش و مخصوصا آخراش یه کمی اشکی می شم و می گذارمش گوشه دلم به روی مبارک نمی آرم،دیروز خواهر زادم داشت باباشو مسخره می کرد می گفت اخراجی ها طنزه ولی این بابای من هر وقت نشون می ده گریه می کنه،باباش هنوز اون ترکشو از تنش در نیورده!!! اون حق داره اما من چرا؟
کاش بیست سال زودتر به دنیا ومده بودم،کاش....
در کوی نیکنامان مارا گذر ندادند گر خود نمی پسندی تغییر ده قضا را
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ - هیچکسفقر چیست؟
...فقر فاصله طبقاتی بین دل و زبان است،شکاف عمیق بین ظاهر و باطن،نماز قربتا الی الدنیاست،فقر طلبکاری ماست از دنیا و بدهکاری مردم به ماست،فقر ،برای دیدن فقر نمی خواهد در آیینه نگاه کنی به دلت نگاه کن...
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ - هیچکسراه طولانی
...حالم را اگر بپرسی; رو به راهم،نه آن راهی که به تو می رسد، آن راهی که از تو می گذرد...
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ - هیچکسسخت و آسان
کار های سخت مجموعه کار های آسانی است که به تعویق افتاده است.((نمی دونم کی))
هیچوقت برای کار خیر امروز فردا نکن وقتی چشمی منتظر و دلی امیدوار است
کار خیرفقط صدقه نیست
فقط برای خدا نیست
من وقتی ضرر می کنم دلیلش رو توی کارای خودم جستجوی می کنم،مثه امروز که نزدیک بود ضرر مالی کنم،منم که حساس...
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ - هیچکساقرار می کنم که هر آنچه می نویسم را انکار می کنم!!!
نمی دانم چرا احساس دلتنگی می کنم،نه اینکه ندانم برای چه چیز نمی دانم به چه دلیل!!شاید هم بدانم و به روی خودم نیاورم،شاید هم این تئوری درست باشد که پرونده های باز در زندگی آدمها همیشیه جلویشان باز است حتی اگر نگاه به آن نکنند و انکار شان کنند،سالها می گذرد،حادثه ها می آیند.....ولی هنوز بعضی اوقات بشدت احساس دلتنگی می کنم،اما آخر چرا ؟چرا من باید این اشتباه را مرتکب شوم؟و چرا نمی توانم بگذرم و فراموش کنم؟ نه آدمش را نه احساس آدمش را بلکه احساس خودم را می گویم باورش برای این روز ها و این زمانه سخت است و شاید کمی خنده دار و شاید کمی هم احمقانه یا شاید کمی خجالت آور و کمی هم لوس و مسخره و شاید کمی هم ناراحت کننده و عصبانی کننده و یا شاید...اما انگار دوست دارم برای کسی اقرار کنم هر چند که همیشه و بعد از آن انکار می کنم،اما کسی نیست نه اینکه کسی را ندارم بلکه کسی را برای گفتن اینها ندارم،دوست ندارم کسی را ناراحت کنم دوست ندارم احساس ضعف کنم دوست ندارم که کسی برای تکیه کردن به من تردید کند ،آری برای یک تکیه گاه تردید یعنی مرگ یعنی تخریب و نابودی، دیده اید بچه چگونه پدرش را قوی ترین مرد دنیا می داند؟دیده اید بچه ای را که تحقیر قوی ترین مرد دنیایش را می بیند؟دوست ندارم هیچکس قویترین مرد رویایش را ......بگذریم می خواهم اعتراف کنم به شهادت یگانه شاهد هستی:
عشق،وشدیدا پرقدرت و نیرومند تا به این روز که تقریبا نیمی از عمرم می گذرد دیگر هرگز چیزی با این همه قدرت را درک نکردم و چنان قدرت و نیرویی در من ایجاد شد که گویا آتشفشانی فوران کرده و شاید برای مدتها این آتشفشان در اعماقش گدازه هایی را بپروراند و قطعا هر گز دیگر فوران نخواهد کرد،چیزی که در درون من بود جز قدرت و لطافت و زیبایی و اراده و آرزو نبود و همه خوب و همه خالص ،حتما جکش را شنیده اند که یه روز یه ماره عاشق دختر همسایه می شه بعد چند وقت می فهمه شیلنگ آبه!!!تا مدتها هر وقت یاد این جک می افتادم خیلی می خندیدم و دلم واسش می سوخت ،شاید یه جورایی هم یاده خودم می افتادم،اما بهر حال تقصیر خود ماره بود اون نتوانست تشخیص بدهد دقیقا همانطور که من و خیلی دیگر از آدمها نمی توانند،یک سوال فلسفی از خودم بپرسم؟اگر دوباره متولد می شدی با این تجارب چه می کردی؟جواب :قطعا از بروز این تجربه جلوگیری می کردم ولی هر چه می کردم از تجربه دوباره قدرت بی پایان عشق صرف نظر نمی کردم،آری من عاشق شده بودم عاشق عشقی زمینی و هنوز که هنوز هست آن احساس زلال خودم را نتوانستم فراموش کنم و این دو سه جمله آخر تلخترین اعترافات زندگی مردی است که با قدرت تمام برای کسب موفقیتها و موقعیتها و امکانات و زندگی خوب تلاش می کند و سعی می کند از کمک به دیگران طفره نرود،نه برای اینکه دوست دارد به آنها برسد بلکه برای اینکه ثابت کند استحقاقش بیش آنچه از دست داده و آنچه بدست آورده است،راستی خدایا شکرت، به خاطر هر آنچه دادی و خواهی داد و به خاطرهمه آنچه قدر ندانستم وقدر نمی دانم به خاطر خداییت شکر ،والسلام.
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ - هیچکسپرت و پلا
داشتم فکر می کردم به لیبرالسم و دنیای سرمایه داری و اینکه چرا دولت باید کوچک باشه ؟آیا فقط هدف دخالت نکردن دولت در اقتصاد هست؟ بعد فهمیدم نه دولت کوچک مثه یه بچه یتیم می مونه که هر کی بیاد می زنه پس کلش می فرسته تا اون سیاستی رو که می خواد اجرا کنه،زور ثروتمندا به دولت بزرگ نمی رسه......مدیریت سرمایه گذاری ، این بانکها هم هیچکدوم صورت مالی هاشون کامل و جامع در دسترس نیست نمی تونم بازده شون را بدست بیارم امشب برم ارزش ذاتی شون رو حساب کنم.........،راستی چرا دنیا هنوز به یک تئوری واحد برای مبنای چارچوب نظری در حسابداری نرسیده؟..............هیچوقت برای یادگیری زبان تلاش نکردم ولی انگار این شتر داره درو می شکنه می آد تو....کار ٨٨ جمع نشده باید فردا جمعش کنم بودجه رو تنظیم کنم تا هفته آینده باید برای ٣ تا مناقصه برآورد قیمت بدم ،اینجا دیگه واسم کوچیکه.........فردا باید بریم مهمونی،قبضها رو هم پرداخت نکردم هود آشپزخونه هم خرابه ،غذای ماهیا داره تموم می شه،چیزی تا عید نمونده باید قبل عید یه ماشین بخریم،..........این هفته مختار نامه رو دیدم قشنگ بود،پس فردا محرم شروع میشه، از امسال می ریم هیئت نزدیک خونه با هم،امام حسین کشته شد،نه فقط زندگی اش رو معامله کرد، نه نه فقط زندگشو خانواده اش رو هم ،خوب تو این معامله کی سود کرد؟او یا خدا؟زندگی حسین یا اراده خدا؟خدا که قبول کرده بود ،حاضر و قادر به تغییر قضای خود بود؟ من فکر می کنم به عنوان یک کارشناس کیفیت سود خدا در این معامله سود بیشتری برد...........مهم کیفیت است این حرف یک تکه معنادار در بین همکارانم است، اما کیفیت زندگی ما چقدر بالاست؟یک اقتصاددان می گوید ایالات متحده با در آمد سرانه ١٢٠٠٠$ دارای بهترین کیفیت زندگی است اما ما ده درصد آنها در آمد سرانه داریم ما زیر خط فقریم، نان سنگک در سعادت آباد ٨٠٠ تومان است حتما الان گرانتر هم شده، جامعه شناسانهامون می گن ما در گذار از مرحله تاریخیهستیم و نمی توانند مردم را برای همیشه فریب دهندو کیفیت زندگیمون بعد از گذار از جمهوری اسلامی بهتر میشه و حالا دیگر ما مدیون رضا خان و آغا محمد خان هستیم و باید اسرائیل را به رسمیت بشناسیم چون سامان ملل گفته،بعد از زهرا رهنورد که جز متفکرین جهان اسلام شد کروبی هم جز صد متفکر برتر دنیا قرار گرفت ، با این تفاسیر کیفیت اندیشه و علم ماهم بالا رفته...........
ذهنم مثل ظرفی کوچک پر از کلمه و افکار گفتنی و نگفتنی ،آش شلغلمکار،ظرفی پر شده که چه بگویم سر ریز و مدام سر ریز می شود، من به شما می گویم کیفیت زندگی ما چگونه است:در این ٨۶۴٠٠ ثانیه ای که هر روز حرام می کنیم ٨۶ ثانیه با ارزش وجود ندارد، ما را خر کردند،نیمی از عمر را در دانشگاه ها یک مشت مزخرفات سکولاریزه شده به خوردمان می دهند و بعد با مدرک فوق یا دکترا می رویم برای آدمهایی بی مایه تر از خودمان کار می کنیم و کلاس می گذاریم و عمر می فروشیم( با اسانس غرور و نخوتی تهوع آور)شاید در تمام روز آن ٨ ثانیه ای که به ماهی هایمان غذا می دهم از همه مفید تر باشد هر چند آنها هم مثل ما اسیرند فقط به خاطر زیبایی شان،ترس و خشم و غرور وغیبت و دروغ و تهمت و بد گمانی زورگویی و فریب تمام لحظات بیداری ما را فرا گرفته، لازم نیست حاشا کنیم خودمان می دانیم، لازم نیست انکار کنیم چون کسی جرات ندارد به ما جسارت کند ما برای خودمان.....
اگر قرار است خدا ما را ببخشید پس باید برای حسین بن علی چه کند؟ یاد داستانی آن دو نفری افتادم که با هم همسفر بودند و یک ثروتمند و دیگری خیانتکار بود و در بیابان او را رها کرد و همه اموالش را برد و وقتی به زحمت و در آستانه مرگ به شهر رسید و خلاصه نجات پیدا کرد روزی آن مرد را دید در حالی که حاکم آن شهر شده بود آن مرد باز هم خیانتی را مرتکب شده بود و باز هم او را بخشید و خسارت کار او را پرداخت و او را آزاد کرد تا برود.این لطف و مهربانی مرد ثروتمند قاطعا بعدها باعث خیانتهای دیگری می شود.
خدایا برای تو در تعجبم که با چون ماهایی چه خواهی کرد؟زیرا که این آش آنقدر شور است که صدای آشپز هم به آسمان بلند شده.بهتر است که زیاد سر بالا نکنیم و همان به که سر را در برف فرو بریم و ادای آدمهای آگاه را در نیاوریم....
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ - هیچکسوقتی که خدا نمی خواهد...وقتی که خدا می خواهد....
...یه بنده خدایی وقتی پایان ترم پنجم با صد و بست و سه واحد و معدل نوزده اونم در حالی که درس یه قسمت از زندگیش هست با کلی دبدبه و کبکبه و بیا و برو می شینه با خودش دو دوتا چهار تا می کنه و می گه من یه ترم مرخصی می گیرم و با تابستنو رو هم نه ماه می شینم و می خوونم و حتما هم قبول می شم و یه دوره کلاسهای فشرده کنکور هم می ره و خلاصه دیگه حسابی خودشو خفه می کنه و از این لوس بازی هایی که خیلی ها در می آورن تا بلاخره با یه رتبه خوب ارشد قبول می شن رو در می آوره و آخرش حتی مجاز نمی شه تازه یادش می افته ای بابا خدایی هم هست توکلی هم وجود داره و تازه یادش می آد که هیچی نیست.هیچی و هیچ کس.تازه یادش می آد که بابا اونایی که واسشون کلاس می ذاری آدمن،آدم در این عالم و آدم در این عالم یعنی سایه ای در خواب.تازه فهمید که واسه خدا دو دوتا می هرچندتایی که بخواد( واسه همین که دوسش دارم)
نمی دونم کی: ((دیوانه با پای برهنه از جوی پرید *****عاقل همچنان به دنبال پل می گردد))
سال بعد تازه از گیجی سری که به دیوار خورده بود خارج شده بود بدون یکخط درس خوندن رفت و مجاز شد اما هنوز داستان واسش جا نیفتاده بود برای انکه قشنگ موضوع براش جا بیفته یه روز که آخر تابستون بود یه ادم خوب از در یه اتاق وارد می شه یه کاغذ بهش می ده : ...... به فلان دانشگاه معرفی شدی به عنوان دانشجوی ممتاز. تازه میفهمی اونوقتی که داشتی خودتو میکشتی که دانشگاه قبول بشی دوستت داشته بدن اینکه بهت بگه داره کارش رو انجام می داده.
نکته اخلاقی این داستان اینه که اون بنده خدا دیگه هیچوقت به هیچ چیز نه مغرور شد و نه دلخوش......و خواست خدا را باز از عمق وجودش حس کرد...
پيام هاي ديگران () PermaLink پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ - هیچکس
گزارش ماموریت
یک اعتراف بزرگ و اون اینکه کم کم جسارت نوشتن را دارم از دست می دم،دارم دچار روزمره گی می شم و میشم مثه بقیه ادما،آلان تنها فرقمون اینه که هنوز فکر می کنم یه فرقی هست (آخه یه نفر تو مترو می گفت همه مون مثه هم می مونیم با خودم گفتم شاید تو اینطور باشی و لی من نه).بدم می آد که زندگی برام عادی بشه و ببینم که یه عمر الکی دویدم بگذریم.
دو سه سالی بود شمال نیومده بودم جای همسرم این موجود آرام و دوست داشتنی خالیست با اینکه صبح از هم خداحافظی کردیم الان دلم براش تنگ شده دفعه دیگه باید با هم بیاییم و بیشتر بمونیم اینبار هم به خاطر کار یه روز اومدم ساری وکارم رو انجام دادم گفتم یه سر بیام کنار دریا مثه قدیما ، تنها، در یا همونطور بود که بود ، مردم هم همونطور بودن;خانواده هایی که کنار دریا بازی بازی می کردن، دختر پسرایی با قیافه ها جفنگ،همه چی مثه همیشه،اما دریا با همون زیبایی و با همون موسیقی ملایم و موجهایی که پیش می او مدن و به دلم می خوردن و همه خاطرات «نا زیبا » رو می شستن و در دل خودشون فرو می خوردن،آره دریا اونقدر بزرگ هست که اگه همه آدمای زمین کنار اون جمع بشن میتونه همه خاطرات خوب و بدشون رو با موجهاش بیاد و ببره.
شاید خنده دار باشه ولی دوست دارم وقتی باز نشسته می شم بیام اینجا و یک کافی شاپ خانوادگی راه بندازم و یقیه عمرم رو کنار دریا سر کنم تا شاید خستگی زندگی قبل از مرگ در بره ،یاد حرف رحیمی افتاد که یه روز صبح اومد تو اتاقم با صدای بلند گفت چه خبر آقای ... سر حالی؟خندیدم گفت خسته به نظر می اییی؟خندیدم گفتم هر وقت همه دختر پسراتو زن دادی بیا حالتو بپرسم؛ با همون سرخوشی زد زیر خنده گفت باب تازه اول راهی کم آوردی؟وقتی بیشتر براش توضیح دادم گفت: خوب پس وقتشه باز نشسته بشی!!تو دلم گفتم آره خیلی دوست دارم ولی هنوز خیلی از کارا مونده.....
پیر مرد توی آب آرام آرام جلو می رفت و وقتی موج می آمد می خواست از روی موج ها بپرد ولی موج به او می خورد و او را عقب می راندف تا تاریکی هوا چیزی نمانده بود و پیر مرد دیگر وقتی نداشت به خط ممتد آبی که در افق بود نگاه می کرد در حالی که می دانست هر گز به آن نمی رسد؛نجات غریق حنجره سوتش را پاره کرد از بس سوت زد و لی پیر مرد همچنان جلو می رفت من منتظر می مانم تا خسته شدن او را ببینم در حالی که ناامید برمی گردد و به افق نگاه می کند؛ همین الان برگشت دارد بر می گردد به ساحل،آره خسته شده داره برمی گرده ؛ رفت و کنار ساحل نشست با خستگی شاید تا الان فهمیده که شاید بهتر بود مثه من بنشیند و فقط تماشا کند الان فرق من و او این است که او خسته و خیس روی شنها نشسته و من به پشتی تکیه دادم و دارم تماشا می کنم؛
موجها خیلی قشنگ و نیرو مند هستند اما از اینجا که من نشسته ام فقط قشنگی انها قابل لمس است الان قدشان بلند تر هم شده این طبیعی است دم غروب همیشه اینطور می شود؛دخترکی که آنطرف تر نشسته اخرین تلاشهایش برای جلب توجه من را می کند اما قطعا نمی داند که ای کشتی مدتهاست که در ساحلی امن پهو گرفته و لنگر بزرگش در دل دریای زندگی فرو رفته....
سواحل ایران همه شان زیبا هستند این را من تازه فهمیدم ؛ دلم برای رامین تنگ شده( پسر افسرده دوست داشتنی پره سر) یه پیام به گوشی همیشه خاموشش فرستاده تا شاید روزی بخواند،یادم همیشه به شوخی بهش می گفتم شما شمالی ها خیلی نامردین می خوام ببینم تو کی نامردی می کنی؟ اونم می خندید می گفت یه روز آینکارو می کنم و این تنها دروغی بود که از آخرین و صمیمی ترین دوست دوران دانشگاه خودم شنیدم....
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ - هیچکس
حس خوب
نوای غر زدنهای او شده پس زمینه ریتم شیرین زندگی ،حسادتهای کودکانه اش محفل شادیست برای آنکه بی دلهره خندید،دوست داشتن رسم زندگی است نه یک اتفاق جالب،حس خوبی دارم انگار بهار در راه است ،هر چند که همه چیز را نمی شود با هم داشت اما چه خوب است از ((همه چیز)) بهترین هایش را داشته باشی .آری با وجود تو به جز تو همه چیز ممنوع است!!!چشمانی که گره بغضها را باز می کند و دستانی که نقش زندگی می کشند،طبیب یعنی تو و طبابت یعنی نگاه کردن تو ،اما نمی دانستم که تسکین دردهایم اعتیادی را برایم به ارمغان می آورد که هر گز رهایم نخواهد کرد .نام تو خنده روی لبهای من است ،همیشه .....همیشه.....همیشه...
تقدیم به تو
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ - هیچکسدیگر وقت باز گشتن بود....
...با این بازی خطر ناکی که شروع کردند و بعد وارد فاز جدیدی از تقابل با اسلام شدند دیگه نه دل و دماغی برای نوشتن بود نه فرصتی،اینجا جای سیاسی نویسی نبود بنا براین رفتم یه وبلاگ سیاسی درست کردم چون فکر می کردم باید از همان دیگری وارد شدند بیرونشان کرد،خاک ایران جای پای اجنبی نسیت،بگذریم هم گفتیم هم نوشتیم هم بحث کردیم و هم خواندیم تا روز نه دی که برای اولین بار رفتم یه راهپیمایی.....چه دیدیم و چه شینیدیم بماند،منتظر 22 بهمن شدیم ببینیم بازم جرات دارند برای اهداف و آرمانهای مثلا بزرگشون بیایند یا نه؟ از اوجایی که صدای آمریکا و بی بی سی پرشین گفتن کیک ساندیس می دن ما که دیشبش تا 12:30 شب داشیم دیروز امروز فردا می دیدم ساعت 10 بیدار شدیم گفتیم تا دیر نشده بریم همونجا هم که کیک و ساندیس می دن اما خدا لعنت کنه دروغ گو را که ما تا ساعت 1 و نیم که رسیدیم خونه از گشنگی هی بخودمون پیچیدیم و هی به خودمون فحش دادیم و گفتیم آخه آدمای عاقل به حرف این بی شعورا اعتماد می کنن؟فهمیدیم که قضیه همون: نه غزه نه لبنان جانم فدای شمران ،هست.......خانه من ،بانه من، کوس من ، هر وجب از خاک تو ناموس من.....
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ - هیچکستثبیت
دیشب انگار کسی می گفت که بنویسم ،نمی دانم شاید آن خودم بودم،عمر با عجله دارد می گذرد انگار دیرش شده که با این شتاب ما را به دنبال خود می کشاند دیشب فکر می کردم به اینکه حاصل عمرم چه بوده و خواهد بود؟حالا که می بینم و در عمر منقضی شده ام نظر می کنم فقط لحظاتی را می بینم که در پی اثبات امور به دیگر آدمها چه سخت و چه طولانی بر من گذشته ،خوب انگار کاری نمی شود کرد من خود انتخاب کردم که نپذیرم آنجه را که دیگران فکر می کنند و به جایی برسانم کار را که آنچه را که من می خواهم دیگران فکر کنند حداقل در مورد خودم،اینکه بگذار دیگران هرچه می خواهند فکر کنند درست نیست چون چه بخواهی و چه نخواهی دیگران همین کار را می کنند و قسمت سخت و شیرین ماجرا اینجاست که تفکر آدمها را هم می شود تغییر داد این را باید از خود شروع کنیم ،زمانی که ما شروع به تغییر کردن می کنیم شرایط ماهم شروع می کند به تغییر و در این زمان شرایط ما دید و نگاه دیگران را تغیر می دهد هر کس به اندازه شایستگی اش لایق احترام است و هر کس چیزی را شایستگی می داند پس شاید کمی از همه چیز لازم است به پراکندگی سطح فکر دیگران در اجتماع که نگاه می کنیم طیفی عظیم پول را معیار می دانند طیف دیگری تحصیلات و موقعیت شغلی و اجتماعی را و به همین ترتیب طیف کوچکی هم خصوصیات شخصیتی ومیزان معرفت (شناخت) را معیار قرار می دهند،این ما هستیم که انتخاب می کنیم که چه کسی به ما احترام بگذارد:تعداد زیادی آدم بی اهمیت و سطحی یا تعداد کمی انسان ، شاید ترکیبی از هر دو بهتر باشد
زندگی مراحل مختلفی دارد این مرحله را من تثبیت نامیدم ولی نمی دانم چند سال طول می کشد شاید سالها....شاید سالها طول بکشد تا بتوان اثبات کرد وجود انسانی موجودیت پیدا کند یعنی اثر از وجود او در جهان هستی باشد ،یعنی نباشم که فقط باشیم،یعنی بودن ما نشانه ای داشته باشد ،یعنی چیزی نشانه بودن ما باشد......یعنی............
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ - هیچکسویروس
..ودراین هیاهو هرکس چه با سواد و چه بی سواد و چه باغرض و چه بی غرض حرفی زد و چیزی گفت،سید مهدی شجاعی تنها کسی است که باید به احترام قلمش سکوت کرد و خواند:
من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شده ایم . این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست . ما نگران فرزندانمان بودیم ، از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم ، از حال و روز وخیمشان غصه می خوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم . چه کسی می تواند به سوی فرزند خود شلیک کند ؟!
از همان ابتدا هیچ کس حضور خوکها را در شهر جدی نگرفت . ولی ما اعلام خطر کردیم . وقتی سر و کله اولین خوک در شهر پیدا شد ، عده ای هورا کشیدند ، عده ای فقط تعجب کردند و عده ای هم از سر تأسف ، سر تکان دادند . اولین خوک ، ابتدا با ترس و لرز ، از میان خیابانها و کوچه ها گذشت . به بعضی از خانه ها سرک کشید و عده ای از بچه ها را دور خود جمع کرد . آنها از اینکه حیوانی را اینقدر در دسترس می دیدند خوشحال بودند . عده ای از بچه ها به خانه هایشان گریختند و عده ای دیگر از دور به تماشا ایستادند .
ما اما اعلام خطر کردیم ما که خوکها را ذاتاً نجس می دانستیم و تبغات مخرب حضورشان را در شهر های دیگر دیده بودیم ، اعلام خطر کردیم ولی صدایمان در میان هیاهوی کسانی که با تمام قوا برای خوکها هورا می کشیدند ، گم شد .
با حضور دومین و سومین خوک ، حضور خوکها در شهر کاملا ً عادی شد . خوکها به زاد و ولد پرداختند و تعدادشان روز به روز افزایش پیدا کرد ، آنچنانکه هر کدام منطقه ای از شهر را تحت سیطره خود درآوردند و بچه های آن منطقه را به بازی گرفتند . آنها که از حضور خوکها استقبال می کردند ، توجیهشان این بود که بچه ها به این وسیله سرگرم می شوند و بهتر از این است که به کارهای ناشایست بپردازند . و وقتی ما فریاد زدیم که سرگرمی به چه قیمتی و بدتر از این ممکن است چه بشود ؟ پاسخ شنیدیم که مؤانست بچه ها با خوکها آگاهیشان را نسبت به جانوران افزایش می دهد و متهم شدیم که با توسعه علم و معرفت و جانورشناسی مخالفیم . عده ای میگفتند : این اتفاقی است که در همه شهرهای دیگر هم افتاده و همین نشان می دهد که نباید خیلی احساس نگرانی کرد . خوک اگر بد بود که این همه مورد استقبال مردم شهرهای مختلف قرار نمی گرفت . ما در مقابل این استدلال سخیف گریه کردیم و در میان گریه پرسیدیم : « شیوع یک آفت چگونه می تواند بر حقانیت آن دلالت کند .» وپاسخی نشنیدیم . عده ای معتقد بودند : خوک اصلا ً نجاست ذاتی ندارد و خوکها را اگر خوب بشوییم کاملا ً پاک می شوند پس جای هیچ گونه نگرانی نیست . و بعد وقتی نجاساتشان ، کف همه خیابانها را پر کرد گفتند : خب کسی که خوک می خواهد باید عوارض و تبعاتش را هم تحمل کند . و هر چه فریاد زدیم که ما اصلا ً خوک نمی خواستیم ، صدایمان به جایی نرسید . بعد از چند صباح که بچه ها کاملا ً به خوکها عادت کردند سر و کله صاحبان خوکها پیدا شد . آنها برای اینکه بچه ها بتوانند همچنان با خوکها بازی کنند ، مطالبه پول کردند . پدر و مادرها ابتدا جا خوردند ، اما فشار بچه ها که به این ماجرا خو کرده بودند و چشم و هم چشمی میان آنان ، سبب شد که
پرداخت هزینه خوک بازی را بپذیرند و افزایش روز به روز آن را هم برخود هموار کنند . بچه هایی که وضعیت مالی خوبی نداشتند ، به هر کاری تن دادند تا بتوانند هزینه خود را تأمین کنند . ما همچنان فریاد می زدیم و اعتراض می کردیم اما صدایمان به جایی نمی رسید . در پی فریادها و اعتراضهای ما ، عده ای فقط به این نتیجه رسیدند که بر علیه خوکها بیانیه ای صادر کنند و حضور روزافزونشان را محکوم سازند . در هیچ کدام از این بیانیه ها ، هیچ اشاره ای به صاحبان خوکها و اهدافی که از اشاعه خوکبازی دنبال می کردند ، نشد . با سکوت و تسلیم مردم ، خوکداران آرام آرام ، جرأت و جسارت بیشتری پیدا کردند و بچه ها را دنبال خوکها به خانه های خود می کشاندند . هنوز چند ماهی از حضور خوکها در شهر نگذشته بود که ویروس خوکی در میان بچه های شهر شایع شد و این همان چیزی بود که ما در شهرهای دیگر هم دیده بودیم و این همان چیزی بود که ما از آن می ترسیدیم و این همان چیزی بود که ما هشدارش را می دادیم . دخترها به محض ابتلا به ویروس خوکی ، ناگهان لباسهایشان را می کندند و در خیابانهای اصلی شهر و در میان پارکها می دویدند . پسرها با ابتلا به این بیماری ، درست مثل خوکها ، در خیابانها و در ملا عام و حتی بر سر چهار راهها بی سر سوزنی شرم و حیا قضا حاجت می کردند . هیچ کس برای پیشگیری اقدامی نکرده بود هیچکس برای درمان هم اقدامی نکرد . مردم آنچنان درگیر کذران زندگی و معیشت شده بودند که به هیچ چیز جز تنظیم خرج و دخل فکر نمی کردند .ما به خوکداران اعلام جنگ کردیم . ما اگر چه امید به پیروزی نداشتیم ، اگر چه می دانستیم که در قدرت و قوا نا برابریم صرفا ً براساس انجام وظیفه اعلان جنگ کردیم . و این در حالی بود که همگان با دلایل محکم ما را بر حذر می داشتند :
دشمن از شما بسیار قوی تر است . دشمن از بیرون حمایت می شود . دشمن ریشه اش را در شهر محکم کرده است . دشمن فرزندان بسیاری از مقامات شهر را آلوده خود کرده است ؟ با کدام سلاح ؟ شکست قطعی است . اصلا ً برای چه ؟ زندگیتان را بکنید . با شاخ گاو در نیفتید .
این استدلالها نه تنها دست و پایمان را سست نمی کرد که عزم و اراده مان را قویتر می ساخت . چرا که همه این استدلالها متکی به داشتن و بیشتر داشتن دنیا بود و ما تکلیفمان را با دنیا روشن کرده بودیم .
در یک صبح سرد زمستانی هر چه سلاح داشتیم ، برداشتیم و به مقر خوکداران یورش بردیم . با اولین شلیکها ، از مقر دشمن صدای ناله آشنا شنیدیم . دست از شلیک کشیدیم و نزدیکتر شدیم . صدا از سنگرهای دشمن بر می خاست . گونی هایی که دشمن دورتادور خود و تا ارتفاع بلند چیده بود ، پشت سر آنها سنگر گرفته بود . اشتباه نمی کردیم . صدا ، صدای آشنا بود . دشمن دور تادور خود سنگری از آدم چیده بود . و آن آدمها فرزندان خود ما بودند و ما ماندیم . ماندیم با دشمنی که برای خود از بچه های ما سنگر ساخته بود . اگر همچنان شلیک می کردیم ، فرزندانمان را کشته بودیم و اگر نمی کردیم باید باز شاهد مرگ تدریجی فرزندانمان می شدیم . بغرنج ترین مساله زندگیمان بود . اما پیش از آنکه گامی در جهت حمل این معمای سترگ برداریم دستگیر و روانه دادگاه شدیم . اکنون ما به جرم شلیک به سوی فرزندانمان محکوم شده ایم . این واقعیت است اما همه واقعیت این نیست .
سید مهدی شجاعی
...آری این خانه از پای بست ویران است،دیروز توی تاکسی راننده می گفت:انشاا.آمریکا بیاد به ایران حمله کنه و مارا و نجات بده......و من فقط از خودم خجالت کشیدم....
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ - هیچکس