سکوت هرگز دروغ نمی گوید

تثبیت

دیشب انگار کسی می گفت که بنویسم ،نمی دانم شاید آن خودم بودم،عمر با عجله دارد  می گذرد انگار دیرش  شده  که با این شتاب ما را به دنبال خود می کشاند دیشب فکر می کردم  به اینکه حاصل عمرم چه بوده و خواهد بود؟حالا که می بینم و در عمر منقضی شده ام نظر می کنم  فقط لحظاتی را می بینم که در پی اثبات امور به دیگر آدمها چه سخت و چه طولانی بر من گذشته ،خوب انگار کاری نمی شود کرد من خود انتخاب کردم که نپذیرم آنجه را که دیگران فکر می کنند و به جایی برسانم کار را که آنچه را که من می خواهم دیگران فکر کنند حداقل در مورد خودم،اینکه بگذار دیگران هرچه می خواهند فکر کنند  درست نیست چون چه بخواهی و چه نخواهی دیگران همین کار را می کنند  و قسمت سخت و شیرین ماجرا اینجاست که تفکر آدمها را هم می شود تغییر داد  این را باید از خود شروع کنیم ،زمانی که ما شروع به تغییر کردن می کنیم شرایط ماهم شروع می کند به تغییر و در این زمان شرایط ما دید و نگاه دیگران  را تغیر می دهد  هر کس به اندازه شایستگی اش لایق احترام است و هر کس چیزی را شایستگی  می داند  پس شاید کمی از همه چیز لازم است به پراکندگی سطح فکر دیگران در اجتماع که نگاه می کنیم طیفی عظیم پول را معیار می دانند طیف دیگری تحصیلات و موقعیت شغلی و اجتماعی را  و به همین ترتیب طیف کوچکی هم خصوصیات شخصیتی  ومیزان معرفت (شناخت) را معیار قرار می دهند،این ما هستیم که  انتخاب می  کنیم که چه کسی به ما احترام بگذارد:تعداد زیادی آدم بی اهمیت و سطحی  یا تعداد کمی  انسان     ، شاید ترکیبی از هر دو بهتر باشد

زندگی مراحل مختلفی دارد این مرحله را من تثبیت نامیدم ولی نمی دانم چند سال طول می کشد  شاید سالها....شاید سالها طول بکشد تا بتوان اثبات کرد وجود انسانی موجودیت پیدا کند یعنی  اثر از وجود او در جهان هستی باشد ،یعنی نباشم که فقط باشیم،یعنی بودن  ما نشانه ای داشته باشد  ،یعنی چیزی نشانه بودن ما باشد......یعنی............

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ - هیچکس

ویروس

..ودراین هیاهو هرکس چه با سواد و چه بی سواد و چه باغرض و چه بی غرض حرفی زد و چیزی گفت،سید مهدی شجاعی تنها کسی است که باید به احترام قلمش سکوت کرد و خواند:

 من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شده ایم . این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست . ما نگران فرزندانمان بودیم ، از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم ، از حال و روز وخیمشان غصه می خوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم . چه کسی می تواند به سوی فرزند خود شلیک کند ؟!

از همان ابتدا هیچ کس حضور خوکها را در شهر جدی نگرفت . ولی ما اعلام خطر کردیم . وقتی سر و کله اولین خوک در شهر پیدا شد ، عده ای هورا کشیدند ، عده ای فقط تعجب کردند و عده ای هم از سر تأسف ، سر تکان دادند . اولین خوک ، ابتدا با ترس و لرز ، از میان خیابانها و کوچه ها گذشت . به بعضی از خانه ها سرک کشید و عده ای از بچه ها را دور خود جمع کرد . آنها از اینکه حیوانی را اینقدر در دسترس می دیدند خوشحال بودند . عده ای از بچه ها به خانه هایشان گریختند و عده ای دیگر از دور به تماشا ایستادند .

ما اما اعلام خطر کردیم ما که خوکها را ذاتاً نجس می دانستیم و تبغات مخرب حضورشان را در شهر های دیگر دیده بودیم ، اعلام خطر کردیم ولی صدایمان در میان هیاهوی کسانی که با تمام قوا برای خوکها هورا می کشیدند ، گم شد .

با حضور دومین و سومین خوک ، حضور خوکها در شهر کاملا ً عادی شد . خوکها به زاد و ولد پرداختند و تعدادشان روز به روز افزایش پیدا کرد ، آنچنانکه هر کدام منطقه ای از شهر را تحت سیطره خود درآوردند و بچه های آن منطقه را به بازی گرفتند . آنها که از حضور خوکها استقبال می کردند ، توجیهشان این بود که بچه ها به این وسیله سرگرم می شوند و بهتر از این است که به کارهای ناشایست بپردازند . و وقتی ما فریاد زدیم که سرگرمی به چه قیمتی و بدتر از این ممکن است چه بشود ؟ پاسخ شنیدیم که مؤانست بچه ها با خوکها آگاهیشان را نسبت به جانوران افزایش می دهد و متهم شدیم که با توسعه علم و معرفت و جانورشناسی مخالفیم . عده ای میگفتند : این اتفاقی است که در همه شهرهای دیگر هم افتاده و همین نشان می دهد که نباید خیلی احساس نگرانی کرد . خوک اگر بد بود که این همه مورد استقبال مردم شهرهای مختلف قرار نمی گرفت . ما در مقابل این استدلال سخیف گریه کردیم و در میان گریه پرسیدیم : « شیوع یک آفت چگونه می تواند بر حقانیت آن دلالت کند .» وپاسخی نشنیدیم . عده ای معتقد بودند : خوک اصلا ً نجاست ذاتی ندارد و خوکها را اگر خوب بشوییم کاملا ً پاک می شوند پس جای هیچ گونه نگرانی نیست . و بعد وقتی نجاساتشان ، کف همه خیابانها را پر کرد گفتند : خب کسی که خوک می خواهد باید عوارض و تبعاتش را هم تحمل کند . و هر چه فریاد زدیم که ما اصلا ً خوک نمی خواستیم ، صدایمان به جایی نرسید . بعد از چند صباح که بچه ها کاملا ً به خوکها عادت کردند سر و کله صاحبان خوکها پیدا شد . آنها برای اینکه بچه ها بتوانند همچنان با خوکها بازی کنند ، مطالبه پول کردند . پدر و مادرها ابتدا جا خوردند ، اما فشار بچه ها که به این ماجرا خو کرده بودند و چشم و هم چشمی میان آنان ، سبب شد که

پرداخت هزینه خوک بازی را بپذیرند و افزایش روز به روز آن را هم برخود هموار کنند . بچه هایی که وضعیت مالی خوبی نداشتند ، به هر کاری تن دادند تا بتوانند هزینه خود را تأمین کنند . ما همچنان فریاد می زدیم و اعتراض می کردیم اما صدایمان به جایی نمی رسید . در پی فریادها و اعتراضهای ما ، عده ای فقط به این نتیجه رسیدند که بر علیه خوکها بیانیه ای صادر کنند و حضور روزافزونشان را محکوم سازند . در هیچ کدام از این بیانیه ها ، هیچ اشاره ای به صاحبان خوکها و اهدافی که از اشاعه خوکبازی دنبال می کردند ، نشد . با سکوت و تسلیم مردم ، خوکداران آرام آرام ، جرأت و جسارت بیشتری پیدا کردند و بچه ها را دنبال خوکها به خانه های خود می کشاندند . هنوز چند ماهی از حضور خوکها در شهر نگذشته بود که ویروس خوکی در میان بچه های شهر شایع شد و این همان چیزی بود که ما در شهرهای دیگر هم دیده بودیم و این همان چیزی بود که ما از آن می ترسیدیم و این همان چیزی بود که ما هشدارش را می دادیم . دخترها به محض ابتلا به ویروس خوکی ، ناگهان لباسهایشان را می کندند و در خیابانهای اصلی شهر و در میان پارکها می دویدند . پسرها با ابتلا به این بیماری ، درست مثل خوکها ، در خیابانها و در ملا عام و حتی بر سر چهار راهها بی سر سوزنی شرم و حیا قضا حاجت می کردند . هیچ کس برای پیشگیری اقدامی نکرده بود هیچکس برای درمان هم اقدامی نکرد . مردم آنچنان درگیر کذران زندگی و معیشت شده بودند که به هیچ چیز جز تنظیم خرج و دخل فکر نمی کردند .ما به خوکداران اعلام جنگ کردیم . ما اگر چه امید به پیروزی نداشتیم ، اگر چه می دانستیم که در قدرت و قوا نا برابریم صرفا ً براساس انجام وظیفه اعلان جنگ کردیم . و این در حالی بود که همگان با دلایل محکم ما را بر حذر می داشتند :

دشمن از شما بسیار قوی تر است . دشمن از بیرون حمایت می شود . دشمن ریشه اش را در شهر محکم کرده است . دشمن فرزندان بسیاری از مقامات شهر را آلوده خود کرده است ؟ با کدام سلاح ؟ شکست قطعی است . اصلا ً برای چه ؟ زندگیتان را بکنید . با شاخ گاو در نیفتید .

این استدلالها نه تنها دست و  پایمان را سست نمی کرد که عزم و اراده مان را قویتر می ساخت . چرا که همه این استدلالها متکی به داشتن و بیشتر داشتن دنیا بود و ما تکلیفمان را با دنیا روشن کرده بودیم .

در یک صبح سرد زمستانی هر چه سلاح داشتیم ، برداشتیم و به مقر خوکداران یورش بردیم . با اولین شلیکها ، از مقر دشمن صدای ناله آشنا شنیدیم . دست از شلیک کشیدیم و نزدیکتر شدیم . صدا از سنگرهای دشمن بر می خاست . گونی هایی که دشمن دورتادور خود و تا ارتفاع بلند چیده بود ، پشت سر آنها سنگر گرفته بود . اشتباه نمی کردیم . صدا ، صدای آشنا بود . دشمن دور تادور خود سنگری از آدم چیده بود . و آن آدمها فرزندان خود ما بودند و ما ماندیم . ماندیم با دشمنی که برای خود از بچه های ما سنگر ساخته بود . اگر همچنان شلیک می کردیم ، فرزندانمان را کشته بودیم و اگر نمی کردیم باید باز شاهد مرگ تدریجی فرزندانمان می شدیم . بغرنج ترین مساله زندگیمان بود . اما پیش از آنکه گامی در جهت حمل این معمای سترگ برداریم دستگیر و روانه دادگاه شدیم . اکنون ما به جرم شلیک به سوی فرزندانمان محکوم شده ایم . این واقعیت است اما همه واقعیت این نیست .

                                                                             سید مهدی شجاعی

...آری این خانه از پای بست ویران است،دیروز توی تاکسی راننده می گفت:انشاا.آمریکا بیاد به ایران حمله کنه و مارا و نجات بده......و من فقط از خودم  خجالت کشیدم....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ - هیچکس

یادم بخیر...

...وقتی دست به قلم می برم نمی خواهم بدانم که چه می نویسم بلکه می خواهم آنچه را که نوشته ام بدانم،به همین جهت دوست دارم گاهی بنویسم بی آنکه فکر کنم چون احساس می کنم کسی در درونم هست که تنهاست و نیاز به حرف زدن دارد،نیاز دارد که بگوید و بداند ،گاهی با او صحبت می کنم  هرچند که خیلی تنهاست مرا نیز درک می کند و می داند اگر تنهایش گذاشم به آن خاطر بوده  که باید در صحنه زندگی نقشهایی که به من سپرده شده را بازی کنم ولی هنوز هم نمی دانم که این ماهستیم که در زندگی بازی می کنم یا زندگی ست که با ما بازی می کند ،گاه شاعرانه و رمانتیک،گاه غم انگیز و دراماتیک گاهی هم خنده دار و کمیک،شاید هم هم بازیگریم و تماشاچی و بازیچه...هر چه هستیم خوب است ،زندگی را می گویم،خوب است و چه بهتر از آن که روزی تمام می شود و چه باشکوه است مرگ،راستی می دانستی هدایت هم گفته:تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.؟آری سکوت و مرگ قرین یکدیگرند .دوست داشتم در میان همه نقشهای زندگی نقش یک زندانی را بازی کنم،آری زندان،بگذر از این دروغهای رنگی و مخملی راست می گویم،گوشه دنج زندان را دور از هیاهوی این دنیا دور از تعهد و مسئولیت دور از برنامه ریزی و هدف دور از همه چیز و همه کس با کسی که اینجاست درون من ،با خودم ،خودم که اینجاست در درونم تنها باشم احساس می کنم زیاد این بازی زندگی را جدی گرفته ام و خودم را تنها گذاشته ام ،دلم برای تنهایی اش می سوزد زیرا که گاهی آنقدر دلم در فکر دیگران است که حتی او را فراموش می کند.آنقدر تنها شده ام که خودم را "او" صدا می کنم و هر از چند گاهی که به سراغش می روم و با خودم صحبت می کنم او را "تو" صدا می کنم و این نهایت صمیمیت من با خودم  است و مدتهاست که دیگر خودم را "من" صدا نکرده ام شاید ده تا بیست سال از آن وقتها می گذرد، کودکی یادت بخیر ،دلم برایت تنگ شده ،یادم بخیر....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ - هیچکس

توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

دیشب شب احیا بود ،باید می رفتیم و واسه کارهای اشتباهمون توبه کنیم و قو ل بدیم که دیگه آدم خوبی باشیم(بشیم)،خوب این یک روال عادی واسه من شده که از وقتی خودمو شناختم شبای احیا باید توی مسجد  یا جلسه ویا... خلاصه یه جور دلم رو راضی کنم ،راضی به چی؟خوب معلومه راضی به اینکه خدا من رو بخشیده و از فرداش باید یه آدم جدید باشم،خلاصه مطلب اینکه توبه کنم و آدم بشم....آره به همین سادیگیه جون خودت!!!نه،صبحبت سر اینه که چند روز ؟چند ساعت می تونی توبه خودت رو نگه داری؟خسته نشدی از این همه توبه کردن و توبه شکستن ؟نه من از خدا ناامید نیستم ،از خودم ناامیدم،اینها توبه نیست ،اینها تخلیه کردن خود و تصفیه حساب کردن با خداست ،می خوام امسال با خدا تصفیه حساب نکنم و بهش بدهکار بمونم،می خوام امسال احیا نگیرم تا شاید امسال از خجالت گذشته پاک نشده ام کمتر به سمت سیاهی برم،حتما اون قصه رو شنیدین که یه روز شیطان در شکل مرد عابدی به مردی واردمی شه و مرد چون می بینه که او اینقدر خدا رو عبادت می کنه خوشش می آد و ازش می پرسه :چی شد که به این مقام رسیدی؟میگه من می خواستم به خدا نزدیک بشم گناه بزرگی رو مرتکب شدم و به استغفار از او  سالها عبادت کردم...اما حالا شیطان کجاست که ببینه ما روی او رو کم کردیم،آیا اصلا جایی برای توبه هست؟بله هست همیشه جایی برای توبه های شکست خورده هست،توبه های نافرجام،توبه هایی که بیشتر مسخره کردن خودمان است ،باید از توبه کردن توبه کنم....اگرآن یگانه عابد عالم اینطور توبه کرده آیا من می توانیم توبه کنیم؟

 

خدايا سه خصلت مرا از مسئلت تو باز مى‏دارد و يك خصلت مرا بر آن برمى‏انگيزد:
باز مى‏دارد مرا امرى كه صادر كرده‏اى و من از امتثال آن كندى كرده‏ام و نهيى كه فرموده‏اى و من به مخالفتش شتافته‏ام، و نعمتى كه آن را به من بخشيده‏اى و من در شكرش كوتاهى نموده‏ام.
و بر مى‏انگيزد مرا، به مسئلت تو، تفضلت بر هر كه رو به تو آورد، و از راه نيكبختى به درگاه تو آيد، زيرا كه همه احسانهاى تو از روى تفضل است و همه نعمتهايت بى‏مقدمه و بدون سابقه استحقاق است. پس اكنون اين منم اى خداى من كه بر در خانه عزتت مانند منقادى ذليل ايستاده‏ام و در عين شرمندگى به مانند سائل محتاجى عيالبار در پيشگاه تو معترفم كه به هنگام احسانت جز به خوددارى از عصيانت گردن ننهادم و از همگى وظايفى كه در برابر تو داشتم تنها به همين خوددارى اكتفا كردم و با اين همه در همگى احوال از انعام تو بى‏بهره نبوده‏ام، پس اى خداى من آيا اقرارم به بدى كردارم به نزد تو، مرا سود مى‏دهد؟ و آيا اعترافم به زشتى رفتارم مرا از عذاب رهائى مى‏بخشد؟ يا در اين مقام و موقعيتم تيغ خشم خود رابر من آخته‏اى و در همين هنگام كه ترا همى خوانم غضب خود را ملازم من ساخته‏اى؟ منزهى تو اى خدا از تو نوميد نمى‏شوم زيرا تو خود در توبه را به روى من گشوده‏اى بلكه همچون آن بنده ذليل به سخن مى‏پردازم كه در باره خود ستمكار ونسبت به حرمت پروردگار خود سهل انگار شده. آن بنده كه شمار گناهانش عظيم گشته تا خطرناك شده، و ايام عمرش روى برتافته تا سپرى گشته، تا چون بنگريسته كه وقتكار بگذشته و دوران عمر به پايان رسيده، و يقين كرده كه از عذاب تو پناهى و از انتقام تو گريزگاهى نيست، به قصد انابه بسوى تو روى آورده، و توبه‏اش را براى تو خالص ساخته، پس با دلى پاك و پاكيزه بسوى تو برخاسته و آنگاه ترا با ناله‏اى محزون و آهسته بخوانده، در حالى كه از شدت فروتنى در برابر تو خم شده، و در اثر سرافكندگى چنبر گشته، و ترس هر دو پايش رابلرزه افكنده، و سيل اشك گونه‏هايش را فرا گرفته، و در آن حال كه تو را همى خواند.......

صحیفه سجادیه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ - هیچکس

قصه(غصه) های زندگی

در زمان های قدیم دختری در روستایی و در خانه یک خان به دنیا امد دختری که عزیز دردانه  خانواده اش بود بعد از انکه بزرگ شد و ازدواج کرد صاحب سه دختر و یک پسر شد که یکی از دختر هایش خیلی زشت بود اما آن دختر زشت هم روزی ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد اما شوهر او که مرد ضعیفی بود در مقابل وسوسه های یک زن خانواده خود را رها می کند و می رود و آن زن (دخترک زشت)به سختی فرزندان خود را بزرگ می کند و در سن صد و دهسالگی!!!میمیرداما دختر او نیز که دختر زیبا بود روزی ازدواج می کند و صاحب یک دختر می شود دختری که در زیبایی  به ندرت همتایی برایش پیدا می شداما در سه سالگی پدرش را از دست می دهد و مادرشان به سختی آنها را بزرگ می کند و آن دختر زیبا هم در سن هفده سالگی ازدواج می کند و صاحب دختری فوق العاده زیبا می شود و....- خوابش برد....

دنیای نامردیه،من بدون او چطور زندگی کنم ؟،جواب دخترش را چی بدم ؟من در یتیمی بزرگ شدم  و حالاباید دخترم هم در یتیمی بزرگ بشه؟ده میلیون تومن پول از کجا بیارم؟انگار همیشه باید روح من در عذاب باشد،من...خدایا شکرت....گریه ....گریه....

در حالی که غم زیبایی چهره اش را به یغمابرده بود این حرفها را نمی زد که ناله می کرد من فقط گفتم :خدا در جایگاه حق نشسته و نگران نباشید ،اما در دلم فکر کردم اگر این اتفاق برای من یا یکی از اعضای خانواده ام بیفتد نابود می شوم

...هر که در این بزم مقرب ترست   جام بلا بیشترش می دهند 

آیا واقعا بنی آدم اعضای یکدیگرند؟کاش این برای او یک امتحان باشد نه یک بلا،راستی چه حسی دارد یک زن  وقتی میشنود که همسرش ده روز دیگر در اتاق عمل خواهد مرد؟راستی زنها موجوداتی حساسی هستند،مثل گلها،اگر گلی را زیر پا له کنیم چه می شود ؟

ده روز یا ده قرن یا ده ثانیه،چه جالب که همسرش هنوز نمی داند ولی در صحبتهایش شنیدم که می گفت:احساس می کنم که منتظرم!!!زن بیچاره چشمانش از اشک برقی زد و چهره اش را پنهان کرد و گفت آنقدر در سفری که استراحت در خانه برایت سخت شده،اما من می دانم در دل او چه گذشت ، نمی دانم،شاید هم نمی دانم،نه حتما نمی دانم آخر زنها موجوداتی حساسی هستند با یک اخم با یک بی توجهی پژمرده می شوند،راستی اگر به زنی بگویی که همسرت سرطان بدخیم معده دارد و ده روز دیگر باید عملی شود که امکان موفقیتش ناچیز است ،آیا پژمرده می شود؟وقتی دخترچند ساله اش را در آغوش پدر می بیند چه حالی می شود؟خدایا تو هنوز اینجایی؟با تو حرفی دارم،همیشه که نباید پول صدقه داد،همیشه که نباید دست ملاطفت بر سر یتیم کشید،می خواهم چند سالی از عمرم را ببخشم تا زنی بی یاور و دختری بی پدر  نباشد آخر تو که می دانی زنها موجودات حساسی هستند،خدایا تو هنوز اینجایی؟یادت می آید دفعه قبل برای من چه کردی؟خدایا این چه حکمتی دارد که پیر زنی صد و چند سالی بی هیچ تحرکی زندگی کند و مردی چهل و چند ساله در آغوش مرگ قرار بگیرد؟خدایا حکمت این را نمی خواهم بدانم ،می خواهم بدانمکجا باید بروم و از عمرم ببخشم،خدایا شوخی ندارم،روی ماهت را می بوسم اگر خواهشم را بپذیری....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ - هیچکس

نیمه گمشده

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

نو چنان شبنم پاک سحری

                       نه از آن پاکتری

تو بهاری

         نه بهاران از توست

                      از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را

تصور آدمی از خوشبختی همواره متفاوت و ناقص بوده این برای من یک تجربه حسی بوده،اینکه آدم چیزی را می خواهد و برای بدست آوردنش تلاش می کند همواره با آن چیزی که بدست می آورد متفاوت بوده ،اما حاصل تلاش ما بیش از تصور ماست و یا کمتر از تصور ماست نشان می دهد که اراده دیگری در میان است که اراده ذات ربوبی است،او هرکه را بخواهد هدایت می کند و هر که را نخواهد هدایت نمی کند.کسی می گفت همیشه دعا کن آنچه می خواهی نشود و آنچه خدا برای تو بهتر می داند بشود.همیشه معیارهایی را از آنکسی که دوست داشتم همسر و همسفرم باشد برای خودم در پیش چشمم داشتم و دیگران را با آن میسنجیدم تا شاید او را روزی پیدا کنم اما این جستجو پایان دیگری داشت  یعنی او مرا پیدا کرد یا بهتر است بگویم که خدا ما را انتخاب کرد.در حالی که هیچ صحبتی از عشق در میان ما نبود روزها ی اندکی گذشت و کم کم علاقه ای فرا گیر مارا در بر گرفت تا اینکه روزی دریافتم هنوزهم عشق به دردسرهایش می ارزد(در حالی که الان در کنار من میخندد و مرا دردسر می داند)و سر انجام دانستم که خدا هم خوش سلیقه است و شاید اگر همه یک نیمه گمشده اند ما دو نیمه پیدا شده ایم!!!

تقدیم به همسفر خوبم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - هیچکس

کاملا سیاسی

از آنجایی که آدمی کاملا سیاسی و وفادار به اصول اعتقادی و سیاسی خودم هستم و اذعان می کنم که در مورد تفکرات و اندیشه هایم و ایدئولوژی اعتقادی و سیاسی ام آدمی کاملا متعصب و افراطی هستنم سعی کردم هرگز در مورد فرد خاص یا جناح خاصی مطلبی ننویسم چون می دانم و می دیدم که چقدر راحت می توان در سطوری کوتاه شخصیت و اصالت هر کسی را له کرد که بسیاری چه با هدف و غرض چه بدون هدف و غرض اینکار را کردند. اما چرا الان و بعد از تمام شدن هیاهو های حاکم بر جامعه (اینجا،اینکه می گویم اینجا به این دلیل هست که هرگز در مقابل اظهار نظر دیگران در این موارد سکوت نکردم و وارد بحث شده ام)به حرف آمدم بخاطر  همین است که حرارت و هیجان به اتمام رسید و البته اتفاقات خاصی که افتاده.

یک انسان بی گناه با یک گلوله ای که هر گروهی شلیک آن را به جناح مخالف نسبت می دهد جان خود را از دست می دهد و چند خانواده داغدار می شوند.این اتفاق مورد استفاده ابزاری تمام جناح های سیاسی دنیا قرار می گیرد.حتی باراک اوباما قلبش می شکند و آنجلا مرکل نگران حقوق بشر در ایران می شود بی بی سی بارها تصاویر آن را پخش می کند و اتحایه اروپا به ایران اخطار می کند عده ای تشویق به اغتشاش می کنند عده ای تشویق به اعتراض می کنند عده ای حمایت می کنند عده ای سر افسوس تکان می دهند، عده ای دستبند سیاه می بندند و او را شهید  آزادی می نامند رئیس جمهور دستور پیگیری جدی موضوع را می دهد.تصویر دردناک این جنایت سطر اول تمام روزنامه های دنیا و رسانه های تصویری دنیا می شود  همه دنیا عکس العملی متناسب با شان و اهداف خود نشان می هند.اما درد این است که جان گرانبهای این ایرانی برای چه و در چه راهی روی زمین ریخت؟آیا او واقعا جزو معترضین بوده؟ آیا با ریختن شدن خونش راه اعتلای هدفی هموار شد؟چه کسی و کسانی از ریخته شدن خون  اوبه هدفشان رسیدند؟از دست دادن سخت است و بیهوده از دست دادن سختتر،الان مادر و پدر و نامزد او کجایند و چه کسی احوال ایشان را میداند و یا می پرسد؟

کاراکتر بعدی دکتر مروه شربینی،به طور خلاصه می توان گفت همه لال مرده اند،صم بکم فهم لایرجعون،انجلا مرکل در ایتالیا به همراه اوباما و سایر دوستانشان این فاجعه را جشن گرفته اند،شاید هم اصلا مهم نیست،مهم اعتصاب غذای  پدرسرباز اسراییلی است که برای کشتن زن و بچه های فلسطینی رفته بود و اسیر شده(البته ببخشید که اسم فلسطین و اسراییل  را آوردم و سیاست منفعلانه را پیش گرفتم و باعث تشنج  در روابط بین الملل و انزوای سیاسی در دنیا شدم)یک سوال دارم:اوباما و انجلا مرکل واولمرت ،برلوسکونی،براون وسایر روسای غربی اگر صحنه قتل دکتر مروه شربینی را ببیند چه احساسی خواهند داشت؟

دو زن مسلمان کشته شدند،یکی در ایران با گلوله ای از پشت سر و دیگری در آلمان، باردار و با ضربات جاقو از روبرو(البته ببخشید که این دروغها را ساده لوحانه باور کرده ام که این اتفاق افتاده)و دو عکس العمل متفاوت از روسای دول غربی و رسانه های غربی،چرا؟چرا؟آنها که در مهد دمکراسی و زادگاه حقوق بشر زندگی می کنند،آنها که نگران حقوق بشرند،البته مقصر خود دکتر مروه شربینی است ،چرا؟چون مسلمان بود،چون حجاب داشت،چون از یک فاشیست به یک دادگاه(فاشیست) شکایت کرده بود،چون دمکراسی غربی را باور کرده بود،چون تروریست بود!!!!!مثل زیدان(ورزش)مثل هنیه(جهاد)مثل نصرا...(سیاست) مثل ما،ما مسلمانان...ما همه تروریست هستیم...این حق ماست این لیاقت ماست ما لایق این رفتار ها هستیم،چرا؟چندی پیش مطلبی با عنوان میر حسین موسوی عزیز به دستم رسید که جالب بود بر خلاف همه جریانهای حاکم بر انتخابات دهم احمدی نژاد و موسوی را شبیه به هم تلقی کرده بود و استدلال جالبی داشت و خلاصه مطلب این بود که من به موسوی رای نمی دهم چون اقتصاد او مثل اقتصاد احمدی نژاد کوپنی است و به حجاب هم گیر می دهد البته قسمت مربوط به حجاب بسیار پر رنگتر بود و حتی به روسری گل گلی زهرا رهنورد هم گیر داده بود،افسوس و صد افسوس از این ادله ،

یکی در اروپا به جرم حجاب کشته می شود و ما....

آری براستی که حجاب حق ما نیست

اقتصاد و سیاست هم حق ما نیست

حق ما ترسیدن از غرب ونوشتن  نامه ١٢٧ امضایی برای سازش است

حق ما تحقیر و تخریب ایستادگی است

حق ما باج دادن و تعریف و  تمجید از غرب است

حق ما گفتگوی تمدن هاست و جامعه مدنی

حق ما  قرارداد کرسنت است

حق ما ترس از اقتصاد خصوصی و شفاف است

حق ما اختلاس و تورم است

حق ما دختران فراری و زنان خیابانی و صادرات دختر به دبی هست

حق ما محور شرارت بودن ماست

حق ما انرژی اتمی نیست

حق ما تعطیلی نیرو گاه نطنز است

حق ما مرده سوزی در ژاپن است

حق ما یارانه است

حق ما جزایری است

حق ما

حق ما؟نه ما حقی نداریم

خطبه شقشقیه هنوز در نهج البلاغه های خاک گرفته فریاد می زند که:اگر در گوشه ای از بلاد اسلامی بیگانگان خلخال از پای زن((غیر مسلمان)) بیرون می اورند و مرد مومنی از فرط غیرت(what???) و تعصب و ناراحتی بمیرد رواست

من از بابت نوشتن این مطالب از هاشمی و خاتمی و میر حسین عزیز  و حامیانشان(اوباما و اولمرت و مرکل  و سایر روسای غربی )عذر خواهی می کنم، ببخشید،من نفهمیدم ،من متحجر و عقب افتاده ام

ببخشید....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ - هیچکس

...حیف از این عمر که بی عشق سر آمد

همیشه جز از خودم مطلبی در اینجا ننوشتم و جز برای خودم ننوشتم چرا که می خواستم جایی برای آنچه فکر می کنم باشد،اما حال دیگر  به من بودن خودم شک دارم،او مرا به دنبال خود کشید و تا در خانه خود بردوآنجا همه چیز را از من گرفت و روی مرا کم کرد وای بر من که به در خانه اش رفتم و او نبود دیگر این خنده دار نیست که من در حیاط خانه اش و او خانه نبود ،دیشب خوابت را دیدم،خدا!!!....بگذریم حج فرصتی بود که سوخت ،خوابی بود که از آن برخواستم،رویایی از کودکی که فراموش شد،لحظه ای بود که گذشت و من غافل....حج...

دکتر علی شریعتی:

حج : آهنگ ، قصد ، حرکت وجهت حرکت

همه چیز با کندن تو از خودت ، از زندگی ات واز همه علاقه هایت آغاز می شود . مگر نه در شهرت ساکنی ؟ سکونت ، سکون ؟ حج ، نفی سکون ، زندگی چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ که نفس می کشد ،   حج ، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کده است ، باز می کند ، این دایره بسته ، با یک " نیت انقلابی " ، باز می شود ، افقی می شود ، راه می افتد ، در یک سیر مستقیم ، هجرت به سوی ابد یت ، به سوی دیگری ، به سوی " او "

هجرت از خانه خویش به " خانه خدا " ، " خانه مردم " !

اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است ، ذی الحجه است ، ماه حج ، ماه حرمت ، شمشیرها آرام گرفته اند

باید در موسم رفت ، به سراغ خدا نیز باید با خلق رفت . صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمیشنوی ؟

وتو ای لجن ،  روح خدا را بجوی ، بازگرد وسراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش منتظر تو است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !

وتو ای که هیچ نیستی ، تنها " به سوی او شدن " وهمین !

موسم است ، از تنگنای زندگی پست وننگین وحقیرت ، دنیا- از حصار خفه وبسته فرد یتت – نفس – خود را نجات ده ، آهنگ او کن ، به نشانه هجرت ابدی آدمی ، شدن لایتناهی انسان به سوی خدا ، حج کن !

پرداختن قرض ها ، شستشوی کدورت ها ، آشتی قهرها ، تسویه حسابها ، حلال طلبی از دیگران ، پاک کردن محیط زندگی ، ثروت ، اندوخته ها ، انگار می روی ، رفتنی بی بازگشت !

پس اکنون که در ددارالعمل هستی ، خود را برای رحلت به " دارالحساب " آماده کن ، مردن را تمرین کن ، " پیش از آنکه بمیری " مرگ را ، اکنون ، به نشانه مرگ ، انتخاب کن ، نیت مرگ کن ، آهنگ  مرگ کن .

حج کن !

وحج ، نشانه ای از این رجعت به سوی او ، او که ابدیت مطلق است او که لایتناهی است ، او که نهایت ندارد ، حد ندارد ، "تا" ندارد .

وبازگشت به سوی او ، یعنی حرکت به سوی کمال مطلق ، یعنی حرکت به سوی مطلق ، حرکت مطلق به سوی کمال مطلق ، یعنی حرکتی ابدی .

صراطی است که نقطه آخرین ندارد ، راهی است که هرگز ختم نمی شود . رفتن مطلق است ، خدا در این حرکت تو در هستی جهان ودر هستی خویش ، هجرت ابئدی ، نشاندهنده جهت است نه منزل .

نه تصوف ! مردن " در خدا " ماندن در " خدا "

که اسلام ! درفتن به " سوی خدا "

نه " فنا " که " حرکت "

نه " فیه " که " الیه"

که خدا از تو دور نیست که به او برسی .

خدا از تو نزدیک تر است ،

به کی ؟ به تو !

ودورتر از آن است که بتوان به او رسید .

کی ؟ هرکه ، هر چه !

"موسم " است ، دیدار نزدیک است ، به میعاد برو ، به میقات ! ای بازخوانده خداوند ، لحظه دیدار است! موسم است ،میقات است.

میقات ، لحظه شروع نمایش ، پیش صحنه نمایش ، واکنون که نبه میقات آمده ای ، باید لباس عوض کنی ، لباس ! آنچه تو را ، توی ِ آدم بودن تو را، در خود پیچیده ، پوشیده ، که لباس ، آدم را می پوشد ، وچه دروغ بزرگی که آدم لباس را می پوشد ! آدم بودن ِ آدم مخفی میشود ، در جامه گرگ ، روباه ، موش یا میش خودنمایی می کند . لباس یک فریب است ، یک " کیفر" است . کفر پوشیدن حقیقت است .

لباس ، نشانه است ، حجاب است ، نمود است ، رمز است ، درجه است ، عنوان است ، امتیاز است ، رنگ وطرح وجنس آن ، همه  یعنی : "من "

 در میقات این من بودن را بریز !

کفن بپوش !

رنگ ها را همه بشوی !

سپید بپوش ! سپید کن ! ، به رنگ همه شو ، همه شو ، همچون ماری که پوست بیندازد ، از " من بودن ِ " خویش بدرای ، مردم شو .

ذره ای شو ، درآمیز با ذره ها ، قطره ای گم در دریا ،

" نه کسی باش که به میعاد آمده ای "

" خسی شو که به میقات آمده ای "

" وجودی شو که عدم خویش را احساس می کند ، ویا عدمی که وجود خویش را "

" بمیر پیش از آنکه بمیری "

" جامه زندگیت را بدرآر "

" جامه مرگ بر تن کن "

اینجا میقات است !

هر که هستی ، آرایه ها ونشانه ها ورنگ ها ، وطرح هایی را که دست زندگی بر اندام تو بسته است ، همه را در " میقات " بریز .

آنچنان که در آغاز بودی ، یک تن :

آدم !

وآنچنان که در پایان خواهی شد ، یک تن :

مرگ !

یک جامه بپوش ، دو تکه : تکه ای بر دوش وتکه ای بر کمر ، یک رنگ !

سپید ، بی دوخت ، بی طرح ، بی رنگ ، بی هیچ نشانی ، بی هیچ اشاره ای به اینکه " تو ئی " ، به اینکه " دیگری " نیستی .

جامه ای را که همه می پوشند ، جامه ای را که با جامه همه هماهنگ است در میقات ، بسادگی اشتباه می کنی !

جامه ات را بکن ! همه نشانه هایی را که تو را نشان می دهند بریز ، ودر حشر خلق گم شو ، هر چه را که زندگی بر تو بسته است ویاد آور تو است ، حکایتگر نظام تو است ، در غوغای قیامت خلق فراموش کن ! همه را بر خود حرام کن ،

 احرام بپوش !

احرام ؟

" حرام کردن "

من ها در میقات می میرند وهمه ما می شوند .

هر کسی از خود پوست می اندازد وبدل به انسان می شود .

وتو نیز فردیت وشخصیت خود را دفن می کنی و" مردم " میشوی ، " امت " می شوی ، که وقتی از " منی " بدرآیی خو را نفی  کنی ، در " ما " حلول کنی ، هر کس یک جامعه می شود ، فرد ، خود یک " امت " می شود ، چنانکه ابراهیم یک " امت " شده بود . وتو اکنون می روی تا " ابراهیم " شوی !

حاجی !

قصد کننده – وهمین !

در آستانه ورودی ، می خواهی اغاز کنی ، پیش از هر چیز ، باید نیت کنی .

قصد چیزی کردن ، عزم جائی کردن ، جا به جا شدن ، از رحالتی به حالتی دیگر آمدن و...

نیت کن ! همچون خرمایی کهکه دانه می بندد. ای پوسته ، ای پوک بذر آن " خود آگاهی " را در ضمیرت بکار ، درون خالی ات را از آن پر کن ، همه تن مباش ، دانه بند ! بودنت را پوستی کن بر گرد هسته ایمانت ، هستی شو ، هست شو ، همه حباب مباش ، در دل تاریکت ، شعله را بر افروز ، بتاب ، بگذار پر شوی ، لبریز شوی ،.

ای همه جهل ، همیشه غفلت ! خدا آگاه شو ، خلق آگاه شو ، خود آگاه شو .

نماز ، نماز در میقات !

وشگفتا که در میقات ، در کفن سپید احرام ، در آستانه میعاد ، معنی دیگری دارد ! گویی کلمات تازه ای می شنویم ! تکرار یک فریضه نیست .

داریم با " او " حرف می زنیم ، وزن حضور او را بر خویش لمس می کنیم :

ای رحمن ! که دوست نوازی ! ای رحیم که آفتاب رحمتت ، از مرز کفر وایمان ، شایستگی وناشایستگی ، پاکی وناپاکی ، وحتی دوستی ودشمنی ما می گذرد ، آری ، جز تو ، دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویزه توست ، جز تو دیگر کسی را ارباب نخواهم گرفت که " رب " همه توئی که ملک ومالک روز دین توئی ،  همه بت هایم را می شکنم ، هیچ کس را جز تو دیگر نمی پرستم ، از هیچ قدرتی جز تو دیگر یاری نمی گیرم ، ای تنها وتنها معبود من ، ای تنها وتنها مستعان من ! ما همه را که اینچنین بر بیراهه های جهل افتاده ایم ، بر گمراهیهای جورمان افکنده اند ، بازیچه ضعف های خویشیم وبازیچه قدرتهای غیر تو وغیر خویش ، به راه آر ، بر راه پاک راستی وآگاهی وحقیقت وکمال وعشق وزیبائی وخیر بران ، ما را همره آنها کن که دوستشان داشته ای ، نه آنها که بر آنان خشمگین ونه آنها که گمراهانند .

هیچکس در میقات  غایب نیست ، خدا ، ابراهیم ، محمد ، مردم ، روح ، قیامت ، بهشت ، رستگاری ، آزادی ، عشق و...

در صحرا عشق باریده است وزمین تر شده ،

وچنانکه پای مرد ، به گلزار فرو شود ،

پای تو به عشق فرو می رود

می روی واحساس می کنی که نیست می شوی ، از خود ، دور می شوی وبه او نزدیک ، همه او می شود وهمه او میشوی ، تو دیگر هیچ ، یک یاد فراموش ، که در میقات از دوش افکنده ای وسبکبار از خویش ، به میعاد میروی ، احساس می کنی که تو دیگر نیستی ، پاره شوقی ودیگر هیچ ، تها یک حرکتی ، تنها یک جهتی ، پیش می روی وحق نداری گامی پس روی ، رو به او داری ، در او محو می شوی ، همچون پاره ابری در صحرا که آفتاب می مکدت

 قلب هستی می تپد وفضا از خدا لبریز شده است ، از خدا لبریز شده ای ،

" در صحرا عشق باریده است وزمین تر شده ،

به حومه مکه میرسی ، شهر نزدیک است ، اینجا به علامتی می رسی ، نشانه آنکه اینجا حد " منطقه حرم " است . مکه منطقه حرم است 

سکوت !

یعنی که : رسیدی !

آنکه تو را می خواند اینجاست ! به خانه او رسیده ای ، ساکت !

سکوتی در حضور ، در حرم ، حرم خدا !

میروی وشوق کعبه بیداد می کند ،

قدم به قدم فرود می آیی وعظمت ، قدم به قدم نزدیک تر میشود ، سکوت ، اندیشه ، عشق ،

هر قدم شیفته تر ، هر نفس هراسان تر ، وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین تر ، جرات نمی کنی که پلک بزنی ، نفس در سینه ات بالا نمی آید ،

اینجا هیچ چیز نیست ، هیچ کس نیست ، ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچکس نیست ، هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد ، ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز احساسات ، ناگهان کعبه را رها می کند ودر فضا پر می گشاید وانگاه ، " مطلق " را حس می کند !

" ابدیت " را حس می کند ،

آنچه را که هرگز در زندگی تکه تکه ات ، درجهان نسبی ات می توانی پیدا کنی ، نمی توانی احساس کنی ، فقط می توانی فلسفه ببافی ، اینجا است که می توانی ببینی ، مطلق را ، ابدیت را ، بی سویی را ، " او " را !

و چه خوب که در اینجا هیچ کس نیست ، وچه خوب که کعبه خالی است !

وکم کم می فهمی که تو به " زیارت " نیامده ای ، تو حج کرده ای ، اینجا سرمنزل تو نیست ، کعبه آن " سنگ نشانی است که ره گم نشود " ، این تنها یک علامت بود ، یک " فلش " ، فقط به تو جهت را می نمود ، تو حج کرده ای ، آهنگ کرده ای ، آهنگ مطلق ، حرکت بسوی ابدیت ، حرکت ابدی ، رو به او ، نه تا کعبه ! کعبه آخر راه نیست ، آغاز است !

در اینجا " نهایت " تنها نتوانستن تواست ، مرگ وتوقف تو است ، اینجا انچه هست حرکت است وجهت ودیگر هیچ !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ - هیچکس

خانه دوست کجاست؟...

...او انسان خیلی خوب و مهربانی انسانی متفاوت از دیگران،یک همسفر خوب و مهربان و صبور ،...........وقتی در مقابل مسجد الحرام رسیدیم گفتند سرها را پایین بیاندازیدو عذرخواه و نادم به پیشگاه بیت الله بروید ،درها یکی پس از دیگری و به آستانه آخرین در که رسیدیم گفتند نگاه کنید ..........نمی توان واژه ای خاص برای آن پیدا کرد هر چه بود نور بود در تاریکی پرده خانه اش نوری مجذوب کننده چشمان هر آدمی را می ربود و آنقدر جایگاه و منزلت و مقام آن بارگاه عظیم بود که هر که باز می گردد جز حسرت و اندوه با خود سوغات نخواهد آورد،وقت رفتن کسی به ما گفت وقتی که رفتید بگویید :خدا اومدم دورت بگردم،واشک ریخت...این همه خلوص از کسی که کمتر کسی این فکر را در مورد او میکرد و من از نقش بازی کردن متنفر بودم،هر کس از من می پرسید چطور بود می گفتم خوب بود ،عالی بود در حالی که هنوز نمی دانم چطور بود هنوز آن مکعب با پرده مشکی با شکافی در دیوار آن و سنگی که شکستن عهد گناهکاران سیاه گشته را به یاد دارم و مثل اینه در مقابل چشمم است. شاید این تنها چیزی است  در زندگی که من از درک آن عاجز مانده ام که کجا رفتم  چگونه بود و چطور گذشت و چگونه آمدم  از گفتن کلمه ((خانه خدا)) تفره  می روم چرا ؟ نمی دانم ،  قبل از این می دانستم که کسی نیستم و حال نیز فهمیده ام که هیچ اچیز نمی دانم و ترسی را در دل دارم که مرا سخت مرعوب داشته.... 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ - هیچکس

...بی خوابی

...گاهی فکر می کنم آدم فوق العاده.... هستم،فوق العاده چی؟راستش خودم هم نمی دانم،چیزی که می دونم اینه که  از نوعی فوق العاده از موجودات،وقتی چشمام رو می بندم حجمه عظیمی از اطلاعات و برنامه های زمان بندی نشده و کارهای دیکته شده بهم هجوم   می آرن،از سیاستهای کلی اصل 44 و انتخابات و خط مشی سیاسی اکثریت جاهل و اقلیت خائن گرفته تا لامپ  خونه ام که باید عوض کنم فردا(تا مبادا متهم به بی خیالی شم)در حساسترین روزهای زندگی از همه لحاظ مثل یه گوی آهنی هستم که وسط سه تا آهن ربای قوی گیر افتاده مدام به این سو و آن سو می رم.حساس ترین مسافرت زندگی ،حساسترین  لحظه زندگی تحصیلی و حساسترین لحظه زندگی کاری و حساس ترین لحظه زندگی شخصی. شایدم زیادی آدم حساسی هستم ، اما نمی دونم چرا بیشتر به بی خیالی شناخته شدم.آخه آدم عاقل چهار تا هندونه رو با یه دست بلند می کنه؟فهمیدم ،من آدم فوق العاده دیوونه ای هستم.اما این روزا یه خبر خوب خیلی می تونه کمکم کنه شایدم دو تا خبر خوب،هنوز برای این سفر آماده نشدم این خیلی بده ،خدایا یعنی چه تصمیمی برای من گرفتی؟من همه تلاشم رو کردم دیگه به من بستگی نداره به تو بستگی داره و همه چیز ممکنه.خدایا راستی کی رای می آره؟با وام ما موافقت میشه؟ جواب امتحانم چی میشه؟راستی تو زندگیم خوشبخت میشم؟خدایا راستی من تا آخرش باهات می مونم یا این سر گرمی ها و مشکلات زندگی من رو از تو جدا می کنه؟اه خیلی بدم میآد از آدمایی که تا به مشکل می خورن میان سراغ خدا-و خودم هم از این دسته آدمای...ام-هواکش ،نصب ماشین لباس شویی،تعمیر آبگرم کن،سه روز دیگه چک دارم حسابم هم خالیه،جای لوله بخاری باید درست بشه.....فردا باید به استاد بگم دیگه نمی تونم بیام(هر چند دوریم براش سخته ولی چاره ای نداره،بیچاره)و ازش خواهش کنم حذفم نکنه،بیچاره مدیر شرکتمون چی میکشه از دست من نمی دونم تا کی دووم میآره شاید بهتر باشه فردا شب برم شرکت یه کم کارای عقب افتاد رو انجام بدم................خواب بیا تو رو خدا بیا می خوام بخوابم ولی خوابم نمی آد همیشه فکر می کردم تشنگی برام غیر قابل تحمله اما تازگی ها این بی خوابی............

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - هیچکس

جنایت و مکافات....

...یعنی اگر من با تبر گردن اون پیر زن ربا خوار رو بشکنم جنایتکارم؟من جنایتکارم یا اون کسی که به دخترک اونقدر مشروب می دهد بخورد تا بتواند ازو سو استفاده کند؟یا شوهر دائم الخمر اون زن رختشوی بدبخت؟یا همه ما جنایت کاریم که کاری بر سر این دنیا آوردیم که اینطور با ما رفتار می کند؟شاید داستایوفسکی هم نتوانست بداند جنایت کار واقعی کیست ،اما مکافات آن را هر که بدهد،چه اهمیتی دارد؟

...چند صد سال بعد...دخترک زیبا در چشمان پسر زل زده بود درحالی که پسر حتی صورتش رو به او نبود برای بار سوم در این مدت یک ماه از پسر پرسید:آیا مرا بخشیده ای؟هر چند که که گفته ای مرا بخشیده ای اما نمی دانم چرا وقتی می بینمت سخت آزرده می شوم،نمی توانم فراموشت کنم،من به تو خیلی بد کرده ام در مقابل همه خوبی هایت من تو را آزار دادم و این موضوع مرا رنج می دهد.پسر در حالی که چهره ای معصوم و آرام را به نمایش می گذاشت بدون هیچ نگاهی گفت :می دانم که سخت است ولی باید فراموش کنی تو گناهی نداری این طبیعت ما بود که تقدیر ما را از هم جدا کرد.الان کسی هست که به من کمک کند تا فراموش کنم امید وارم تو هم بتوانی فراموش کنی من برایت آرزوی خوشبختی دارم.دختر نا امید از کوشش بیهوده خود ادامه داد:من از تو چیز های بسیاری آموختم تو مرا تغییر دادی ...اما ...

پسر با خودش فکر می کرد که چقدر شبیه بازی شطرنج  است وقتی می بازی راه بردن را خوب یاد می گیری او مات و مبهوت حرکت آخر شده بود و حسرت حرکتهایی را می خور د که به اشتباه انجام داده بود.خوب گاهی اوقات باید وزیر را فدا کرد تا سرباز به خانه آخر برسد.من کاری کرده بودم که او اشتباه کند من می دانستم که او اشتباه می کند ،پس فرصتی را فراهم آوردم تا روزی را ببیند که سخت افسوس گذسته را می خورد.حتی یادم  بود که برای او این روز را پیش بینی کرده بودم،حال یک سکه داریم که یک روی آن دختر نادم و غمگین و عذر خواه و روی دیگر سکه پسری خوب و مهربان و با چهره ای غمگین و آرام،اگر این سکه را به هوا پرتاب کنیم احتمال اینکه .....احتمالی وجود نداردبرنده حتما آن پسر آرام و محجوب است که با زیرکی بازیی را ترتیب داد که فقط یک برنده داشت...مکافات این جنایت با کیست؟تبر را به دست که بسپاریم؟

نه،علجه نکنید،گویا کسی اعتراض دارد و می گویید این روزها(شبها،چرا که گرگ و گوسفند قابل قیاس نیست)یا حتی نفس کشیدن ما هم جنایتی  است که که مکافاتش نفس کشیدن ماست یا اصلا چیزی به اسم جنایت معنا ندارد...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ - هیچکس

...خاطرات یک...

یکی از روزهای هفته شاید یکشنبه    تاریخ:یکی از روزهای یکی از ماههای یکی از سالهای عمر هیچکس

 صبح توی تاکسی داشتم می رفتم دانشگاه در حالی که مثله همیشه دیر شده بود_من دیر نکردم خودش دیر شده بود_فضای تهوع آور دانشگاه با یه مشت آدم بی معنی و استادهای خسته کننده و مباحث سرکاری،  وقتی یادم می افتاد کفر بالا می اومد ،کاش ترم پیش این بچه بازی  رو تموم کرده بودم،در حالی که داشتم این فکرها رو می کردم و به بیرون نگاه می کردم توجه ام به چیزی جلب شد،مردم چقدر ساختمان می سازند، بعد طبق معمول سر بحث رو با خودم باز کردم، به این نتیجه رسیدم که آدما اون چیزهایی رو می بینند که قبلا درک کرده باشن.مثلا من تا وقتی خدمت سربازی نرفته بودم حتی یک سرباز رو هم توی خیابابون نمی دیدم اما الان می بینم به فراوانی اتوبوسهای BRT.بعد یاد نفرت انگیز ترین دروغ  زندگی ام افتادم  و یادم اومد که بعد از اون دیگه کسی نتوونست به من دروغ بگه مگر اینکه من خودم رو به اون راه زده باشم و توی دلم به طرف خندیده باشم ،شایدم یه کم مسخره اش کرده باشم.هیچوقت فکر نمی کردم به شغل شریف ساخت و ساز رو بیارم_زندگی روی من رو به روی این کار آورد_همینطور که به ساختمانهای نیمه ساز نگاه می کردم به یاد هدفها و آرزوهای نیمه کاره خودم افتادم و نقشه هایی که باید عملی بشن.دیروز بالای سقف سوم ایستاده بودم و یه حقیقت تلخ رو فهمیدم ،که ترس از ارتفاع دارم،چه بد،اون وقت بود که فهمیدم چرا نمی توونم حتی توی خواب پرواز کنم ،احساس بدی هست اینکه آدم فکر کنه ترسو هست.یادم باشه اگه خواستم خود کشی کنم خودم رو از ارتفاع پرت کنم .هرچند حتی وقتی برای فکر کردن بهش رو ندارم.اگه این اعتیاد کهنه به توشتن نبود الان توی خواب ناز بودم،خواب بهترین و شیرین ترین لذت زندگی چون آدم نمی فهمه و نفهمیدن هم نعمت بزرگیه،به قول استاد:((مگر نمی دانید همه مشکل آدم از آگاهی است پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی))

ای خواب چند دقیقه فرصت بده تا چند خطی بنویسم  و بعد هوشیاری مرا غارت کن.من دوست ندارم در خواب بمیرم،من دوست دارم ایستاده بمیرم،حتی شنیده ام که پدرم هم ایستاده مرد.گاهی از این همه ایستادن خسته می شوم و دوست دارم بنشینم اما نمی شود دوست ندارم سایه ای روی سرم سنگینی کند باید همیشه بالاتر و به خورشید نزدیکتر شوم.همیشه فکر می کردم شاید پدرم آدم خوبی نیست،امااین حس جاه طلبی و غرور میراث گرانبهایی است.فکر می کنم خدا هم بنده های جاه طلب و مغرورش را دوست دارد،آنهایی که کم نمی خواهند و غرورشان اجازه نمی دهد که دست به هر کاری بزنند  یا تن به هر عملی بدهند.خوب این هم یه مدل هست یه قول یه عزیزی شخصیت تیپ Aفاجعه است و تو خیلیAای (خیلی فاجعه ای).

به هرحال باید این بازی که زندگی شروع کرده رو بردبه قول موسیلینی:یا ببرید یا بمیرید

من عاشق این جمله ام و برای هر دو آماده ام هم بردن هم مردن....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ - هیچکس

...نه فیه ،که الیه

تمامی زندگی،مثل قابی است با نقشهایی برجسته که بر آن حک شده،برخی از این نقوش به قدری برجسته و نمایان جلوه می کنند که در اولین نگاه به تمام زندگی توجه آدم به آن جلب می شود.

گاهی سعی می کنم از گیر و دار زندگی رها شوم و از قالبی که در آن قرار گرفته ام خارج بشوم و از بیرون به جایی که در آن هستم و کارهایی که انجام می دهم و زندگی که برایم تعریف شده نگاه کنم تا شاید بتوان جایی از آن را تغییر داد ،تا شاید بتوان آن را بهتر کرد،چون من تغییر را دوست دارم،بهتر شدن،حرکت کردن و زنده بودن را دوست دارم.هر چند که شاید سهم من از آنچه که می توانم در زندگیم تغییر بدهم ناچیز باشد که کل زندگی را نتوان تغییر داد.

اما در خواب و خیال و رویای خود ،آنجایی که کسی حضور ندارد جز "یکی"،می توانیم بالهای تخیل را باز کنیم و در آسمان آرزوهایمان پرواز کنیم و در آغوش ابرهای وصال به خوشبختی لبخند بزنیم و شادمانه در هر صعود و سقوطی فریاد شور انگیزی سر دهیم و بعد فرود آییم و در زمین واقعیات و حقایقتلخ و شیرین زندگی دوباره فرود آییم و به آنچه هستیم و داریم قانع شویم وفقط به این جمله اکتفا کنیم "زندگی همین است دیگر"

اما داستان از آنجایی شروع می شود  که تو فکری می کنی و نوری سریع در تاریکی ذهنت عبور می کند  به آن فکر می کنی  وبه رویا پروری می پردازی و بعد به خود می خندی و به خواب می روی.روزی از روزها چشمانت را باز می کنی و رویایی را می بینی که جامعه عمل پوشیده و رنگ واقعیت به خود گرفته،برای آنکه بدانی چه اتفاقی افتاد به رویاهای گذشته رجوع می کنی و از خود میپرسی "چطور ممکن است؟"....حتما پای "یکی "در میان است.....

درست است که:"بهشت را به بها دهند نه به بهانه" اما "یکی" هست که گاهی حتی بدون هیچ بهانه ای بهشت را به هرکه بخواهد می دهد،بدون هیچ بهایی.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ - هیچکس

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود....زنهار ازین بیابان وین راه بینهایت

جذابیت بداهه نویسی را از آنجایی دوست دارم که کمتر به دروغ و سیاست فکر آلوده است ،حتی زمانی که منتشر می شود نیز طعمی از صداقت به خود می گیرد.چون گاهی نوشته ها صادقانه اند ولی پس از مدتی سر از شعله های آتش در می آورند،البته سوزاند دست نوشته ها کار بدی نیست بلکه سنتی قدیمی است که از پیشینیان به ما رسیده و کا ری سمبلیک بوده که بزرگانی چون افلاطون و مولوی و حافظ  دست به این کار زده اند .اگر نوشتن نوعی از فکر کردن باشد و آتش سمبلی از پاکی و روشنی،در آن صورت چه می توان گفت؟

زندگی همواره در حال آموزش دادن است ،تا ما چه بیاموزیم از این استاد چیره دست.اینکه چه شد و چه شدیم و چه خواهیم شد همه بسته به این است که از این عمری که بر ما میگذرد چه توشه ای بر می داریم از امروز چه برای فردا می اندوزیم،مال؟علم؟حسرت؟ محبت؟ عشق؟خیر؟شر؟

روزی می میریم این شیرین ترین واقعیت زندگیست . به جایی می رویم که همه چیزش حتی قهر و خشم و تبعیضش همه عدالتی خالص و ناب است این همان چیزیست که مرا آرام می کند.اصولا آدمی مومن و مذهبی نیستم ولی در این دو ماهی که گذشت آموختم چطور بخواهم تا او اجابت کند و اینکه همه امور به اراده اوست و ما فقط باید در راه باشیم اینکه می رسیم یا نه به خواست و اراده اوست.حال که فکر می کنم می بینم چه بسیار تلاشهای بیهوده ای که کرده ام در حالی که فقط کافی بود در مسیر آن قرار بگیرم و از او بخواهم،باید به سوی خواسته هایمان حرکت کنیم اما راه را گم نکنیم....هر چند که ما از ابتدا از گم کرده راهان بوده ایم ....

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ - هیچکس

قلمخسته

قلب همیشه سپید کاغذ و باز هم من،باز هم من و این سوال که چرا دنیا خوشایند نیست؟من که به قدرت اراده معتقدم،من که می دانم تنها خواستن انسان را به حرکت وامی دارد،پس از چه هیچ نمی خواهم یا هیچ اراده ای بر آنچه می خواهم ندارم،خدایا ما که تازه با هم صحبت کرده بودیم و قرارها یی را گذاشته بودیم،کاش حداقل تو به من می گفتی که از چه اینقدر خسته ام،نکند وقتی می کوشم و به آنچه که می خواهم نمی رسم مثل کودکی که قهر می کند دنیا را پس می زنم؟اما ای بسا کسانی که برای رسیدن به آنچه می خواهد دست به هر کاری می زنند،اما من که اینطور نبوده ام و نیستم،
زمان می گذرد و زندگی در جریان است و این دو به من یک چیز را آموختند که قبل از این از زبان بسیاری شنیده بودم :دنیا با همه زرق و برقش هرگز چیز جالب و جذابی در خود ندارد،شاید همه چیز در ابتدا جذاب و تکرار نشدنی به نظر بیاید ولی با گذر زمان در مسیر زندگی به تهی بودن آن پی می بریم،زندگی روز بروز کوچکتر و خالی تر از قبل می شود و حتی نگرانی ها و اضطرابها نیز دیگر حساسیت گذشته را ندارند،گویا دیگر چیزی مهم نیست و من هنوز دنبال آن چیز مهمی که برای آن اینجا هستم می گردم و می ترسم که هرگز پیدایش نکنم، این احساس اغلب در استراتژیکترین لحظات زندگی همواره مرا به خود مشغول داشته و این سوال را برای من به همراه آورده که واقعیت زندگی این است که می بینم یا آن است که می دیده ام، من آدم ضعیف و ترسویی نیستم اما همیشه از بلا تکلیفی و مزاحمتهای بیهوده نفرت داشته ام این تنها موضوعی است که مرا آزار می دهد.
چیزی که الان به آن نیاز دارم آرامش و اطمینان است ،چیزی که فقط تو ای خدای بخشنده و مهربان می توانی به من عطا کنی ، به کسی که سعی کرده از اصول تو زیاد تعدی نکند و معیار های تو را به یاد بسپارد و آنها را پشت سر نگذارد، خدایا تو می دانی که بحث ترس نیست بلکه بحث موقعیت است،هر چند که من نتوانسته ام در برابر توجهات خاص تو حتی بنده ای معمولی باشم اما تو همیشه خدای یگانه من بوده ای و هستی و خواهی بود،نمی شود و نمی توانم از تو کم و ناچیز بخواهم آخر تو که می دانی من آدمی بلند پرواز و زیاده خواه هستم و از تو این خواهش بزرگ را دارم: به من نگاه کن،به نگاه تو محتاجم و به استماع تو نیازمند،به ترحم تو نیاز دارم ای کسی که عزیز می داری هر که را که بخواهی و خوار می گردانی هرکه را بخواهی،عزت و سربلندی را نزد تو و اولیا تو و خلق تو را از تو می خواهم ....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ - هیچکس

فصل آخر،خدایا دوستت دارم

وقتی با بهت بهش نگاه می کردم همه کابوسها رو دوباره داشتم دوره می کردم،داشتم فکر می کردم به اون زمانی که توی ذهنم وقتی که تمام امید های من نا امید شده بود خیال پردازی می کردم که :نه همه چیز درست می شود و یک معجزه رخ می دهد،در خودم ناله می کردم و می سوختم دم بر نمی آوردم  در اوج بی کسی و تنهایی فقط به دنبال یک جواب می گشتم ،چطور می توانم از خدا بخواهم  و او معجزه کند و بعد سعی می کردم واقع بین باشم و با این درد بسوزم و تا آخر بسازم ،خداوند خندید، من در خنده او معجزه را دیدم که چگونه در روی فقط یک برگ کاغذ نقش بسته بود ،ورقه در دست بود دوست داشتم به آسمان بپرم و خدا را در آغوش بگیرم دوست داشتم گریه کنم و کردم،دوست داشتم فریاد بزنم  و روزی این فریاد را می زنم که  فقط خدای من ، خداست و من او را دوست دارم هنوز هم  حتی الان که می نویسم هم لبخند شادی و رضایت  بر لب دارم از اینکه خدا  خداست و من دوستت دارم خدا.....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ - هیچکس