یک اعتراف بزرگ و اون اینکه کم کم جسارت نوشتن را دارم از دست می دم،دارم دچار روزمره گی می شم و میشم مثه بقیه ادما،آلان تنها فرقمون اینه که هنوز فکر می کنم یه فرقی هست (آخه یه نفر تو مترو می گفت همه مون مثه هم می مونیم با خودم گفتم شاید تو اینطور باشی و لی من نه).بدم می آد که زندگی برام عادی بشه و ببینم که یه عمر الکی دویدم بگذریم.
دو سه سالی بود شمال نیومده بودم جای همسرم این موجود آرام و دوست داشتنی خالیست با اینکه صبح از هم خداحافظی کردیم الان دلم براش تنگ شده دفعه دیگه باید با هم بیاییم و بیشتر بمونیم اینبار هم به خاطر کار یه روز اومدم ساری وکارم رو انجام دادم گفتم یه سر بیام کنار دریا مثه قدیما ، تنها، در یا همونطور بود که بود ، مردم هم همونطور بودن;خانواده هایی که کنار دریا بازی بازی می کردن، دختر پسرایی با قیافه ها جفنگ،همه چی مثه همیشه،اما دریا با همون زیبایی و با همون موسیقی ملایم و موجهایی که پیش می او مدن و به دلم می خوردن و همه خاطرات «نا زیبا » رو می شستن و در دل خودشون فرو می خوردن،آره دریا اونقدر بزرگ هست که اگه همه آدمای زمین کنار اون جمع بشن میتونه همه خاطرات خوب و بدشون رو با موجهاش بیاد و ببره.
شاید خنده دار باشه ولی دوست دارم وقتی باز نشسته می شم بیام اینجا و یک کافی شاپ خانوادگی راه بندازم و یقیه عمرم رو کنار دریا سر کنم تا شاید خستگی زندگی قبل از مرگ در بره ،یاد حرف رحیمی افتاد که یه روز صبح اومد تو اتاقم با صدای بلند گفت چه خبر آقای ... سر حالی؟خندیدم گفت خسته به نظر می اییی؟خندیدم گفتم هر وقت همه دختر پسراتو زن دادی بیا حالتو بپرسم؛ با همون سرخوشی زد زیر خنده گفت باب تازه اول راهی کم آوردی؟وقتی بیشتر براش توضیح دادم گفت: خوب پس وقتشه باز نشسته بشی!!تو دلم گفتم آره خیلی دوست دارم ولی هنوز خیلی از کارا مونده.....
پیر مرد توی آب آرام آرام جلو می رفت و وقتی موج می آمد می خواست از روی موج ها بپرد ولی موج به او می خورد و او را عقب می راندف تا تاریکی هوا چیزی نمانده بود و پیر مرد دیگر وقتی نداشت به خط ممتد آبی که در افق بود نگاه می کرد در حالی که می دانست هر گز به آن نمی رسد؛نجات غریق حنجره سوتش را پاره کرد از بس سوت زد و لی پیر مرد همچنان جلو می رفت من منتظر می مانم تا خسته شدن او را ببینم در حالی که ناامید برمی گردد و به افق نگاه می کند؛ همین الان برگشت دارد بر می گردد به ساحل،آره خسته شده داره برمی گرده ؛ رفت و کنار ساحل نشست با خستگی شاید تا الان فهمیده که شاید بهتر بود مثه من بنشیند و فقط تماشا کند الان فرق من و او این است که او خسته و خیس روی شنها نشسته و من به پشتی تکیه دادم و دارم تماشا می کنم؛
موجها خیلی قشنگ و نیرو مند هستند اما از اینجا که من نشسته ام فقط قشنگی انها قابل لمس است الان قدشان بلند تر هم شده این طبیعی است دم غروب همیشه اینطور می شود؛دخترکی که آنطرف تر نشسته اخرین تلاشهایش برای جلب توجه من را می کند اما قطعا نمی داند که ای کشتی مدتهاست که در ساحلی امن پهو گرفته و لنگر بزرگش در دل دریای زندگی فرو رفته....
سواحل ایران همه شان زیبا هستند این را من تازه فهمیدم ؛ دلم برای رامین تنگ شده( پسر افسرده دوست داشتنی پره سر) یه پیام به گوشی همیشه خاموشش فرستاده تا شاید روزی بخواند،یادم همیشه به شوخی بهش می گفتم شما شمالی ها خیلی نامردین می خوام ببینم تو کی نامردی می کنی؟ اونم می خندید می گفت یه روز آینکارو می کنم و این تنها دروغی بود که از آخرین و صمیمی ترین دوست دوران دانشگاه خودم شنیدم....